کاربری
کاربر گرامی به انجمن سکه خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:

برای ورود به چت روم سکه اینجا کلیک کنید

لیست کاربران تگ شده

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 30

موضوع: دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

  1. #1
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    سلام دوستان این رمان از همه رمان هایی که خوندم قشنگ تر هست حتما ببخونید فصل اخر این رمان رو هنوز تایپ نکردن ممکن هست دیر بذارم به فصل اخرشو حالا فعلا همینو بخونید تا بعد

    رمان دیوار شیشه ای نویسنده فهیمه سلیمانی ديوار شيشه اي
    نويسنده اش فهيمه سليماني و كل رمان 422 صفحه است

    فصل1

    درختان يكي يكي از مقابل ديدگانم عبور ميكنند.نگاهم بر بدن برهنه درختان كشيده ميشود.رنگ سوخته انها غم بر دلم مينشاند.با انكه هنوز برهنه نشده اند اما حس عجيبي بر دل انسان مي نشانند.
    حس ترس از تنها شدن!هنوز برگ ها بي رحمانه از شاخه هاي نيمه برهنه درختان جدا شده وبا دست قدرتمندباد تشيع شده و با پيچ و تاپ روي زمين سخت فرود مي امدندو اگر با دقت بيشتري گوش مي سپردي صداي زجه انها به خوبيي به گوش مي نشست.
    از ان همه بي رحمي دلم گرفته بود .هميشه هزاران سوال در ذهنم نقش مي بست چرا خيلي ها پاييز را دوست دارند؟چرا پاييز را فصل عشاق ميخوانند؟نه نه پاييز را دوست نداشتم.پاييز ماه غم بود!ماه جدايي و غربت بود!دلم براي برگ هاي تنهايي كه بي پناه زير پاهاي عابرين له ميشدند و صداي ناله هايشان چون موسيقي غم انگيزي فضا را پر مي كرد مي سوخت!دلم براي درختان كه از ترس تنها ماندن بر خود مي لرزيدند و مجبور بودند زير برف و باران برهنه بايستند و قامت بلندشان ساعت ها از سرما بلرزد مي سوخت!من هميشه عاشق بهار بودم.بهار يعني حس زندگي كردن,حس ماندن.اي كاش هميشه بهار بود و تمام دنيا بود از گلهاي رنگارنگ و خوش بويي كه زندگي را نويد مي دهند .اي كاش مي شداز پاييز و تنهايي گريخت.از پشت شيشه اتومبيل كه به سرعت جلو مي رفت هنوز به بيرون مي نگريستم.دلم گرفته بودو صداي زوزه باد غمم را بيشتر مي كرد.
    -تو معلومه چت شده؟
    به سوي پدر نگريستم او از داخل ايينه ي جلو ي اتومبيل به من مي نگريست و لبخند هميشه ارامش بخشش قلبم را صيقل داد.
    -هيچ وقت احساس خوبي به پاييز نداشتم.
    -چرا؟
    -نمي دونم يه جور حس غريب تو غروباش فرياد مي زنه !يه جور غم...
    -بهونه نگير عزيز دلم ,لازم نكرده به پاييز بيچاره پيله كنيخودت ميدوني كه غم دلت به
    خاطر رسيدن پاييز نيست.
    نگاهم را به سمت مادر چرخاندم او كاملا به سمت من برگشته بود و نگاهش چون هميشه باراني و سرشار از عشق بود.
    -دلم براتون تنگ ميشه.
    _ما هم براي تو دلتنگ مي شيم اما تيناي من ميتونه اين مدت كوتاه رو به خوبي تحمل كنه.
    شانه هايم را بالا انداختم و سرم را به پشتي صندلي تكيه دادم.بغض خفه اي گلويم را مي ازرد.دلم نمي خواست اشك بريزم چون بي گمان دل مادر را به درد مي اوردم و پاي پدر را در رفتن سست مي كردم.پس بايد به خاطر سلامت مادر هم كه شده خود دار مي بودم.
    -كاش لاقل بهار مي رفتيد اونوقت....
    -باز در اصل قضيه تفاوتي نمي كرد.
    مي دانستم حرف پدر درست است.من در هر زمان مجبور بودم به مدت چند ماه از انها جدا شوم همين طور غمگين و اشفته مي شدم به همين خاطر سكوت كردم.پدر كه دلش مي خواست مرا از ان حال و هوا جدا كند با خنده گفت:
    -خوشحال نيستي كه قراره عمه مينا رو بعد از اين همه سال ببيني ؟
    بي اختيار لبخند بر لبم نشست و به ياد سخنان دختر عمويم افتادم.پدر كه متوجه لبخندمن شده بود پرسيد:
    -به چي مي خندي؟


    -هيچي.چيز مهمي نيست .به ياد حرف هاي فريبا افتادم.ديشب خيلي تلاش مي كرد با حرف هاش منو بترسونه و از رفتن منصرفم كنه.
    پدر باز هم به رويم لبخند زد و گفت:
    -حالا چي مي گفت؟
    به درختان سر به فلك كشيده كه قامت خود را به رخ مي كشيدند و برگهاي سبز كه هنوز با سماجت به شاخه ها چسبيده و قصد جدايينداشتند نگريستم.لبخند هنوز ميهمان لبهايم بود كه به ياد سوال پدر افتادم و بلافاصله گفتم:
    -اون مي گفت توي باغ همهي درخت ها سر به فلك كشيده به ادم دهن كجي مي كنند و صداي ناله شون سكوت شب را مي شكنه.
    پدر با صدايي بلند خنديد ولي مادر به لبخندي اكتفا كرد.باز هم به بيرون نگريستم و با ياد اوردن سخنان فريبا لبخندي محسوس بر لبم نشست.او هيچ گاه از لودگي دست بر نمي داشت و يه خيال خودش با اين چرنديات مرا مي ترساند اما نمي دانست اين سخنان بيشتر باعث تحريك حس كنجكاوي ام مي شود.ديشب وقتي مي گفت:شب ها يه شبح با لباس سرتاسر سفيد تو باغ راه ميره سر كي تو اتاق هايي كه دختر خوشگلي توش خوابيده مي كشه بجاي اينكه بترسم از قيافه مزحكش خنده ام گرفت و او هم به خنده افتاد.هنوز چشمانم فضاي پشت شيشه را مي كاوويد.در جاده اي باريك در ميان درختان انبوه سر به فلك كشيده به جلو ميرفتيم. در ميان درختات دقيق شدم اما هيچ چيز جز سياهي در چشمانم ننشست.
    براي چند ثانيه احساس كردم كه شبح سفيد پوش در بين درختان برايم دست تكان مي دهد.با دقت بيشتري نگريستم اما باز هم سياهي بود و سياهي.لبخندي بر روي لبانم نشست.هذيان گويي هاي فريبا مرا دچار ماليخولياكرده بود.
    نگاهم به صورت پدر افتاد هنوز ته چشمانش رنگ خنده موج مي زد.براي لحظه اي باز هم غم به دلم چنگ انداخت و تمام روحم لبريز از اضطراب و وحشت شد.نظري به مادر انداختم وبه سختي جلوي ريزش اشكهايم را گرفتم اگر او ميرفت و ديگر باز نميگشت
    من چگونه مي توانستم به زندگي ادامه بدهم؟اصلا چگونه مي توانستم بدون او نفس بكشم و راه بروم؟

    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  2. #2
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    اي كاش مادر بيمار نشده بود!اي كاش مجبور نبودم بي او بمانم!اي كاش لا اقل مي توانستم در اين سفر سخت با انها همراه شوم انگاه حتما روز ها اسان تر مي گذشتندو غم كمتر به دريچه ي قلبم فشار مي اورد ومن از نزديك در جريان درمان او قرار مي گرفتم و خواب اسوده تر به چشمانم راه پيدا مي كرد.باز هم بغضي مزاحم به گلويم فشار اورد سعي كردم چشمانم را باز تر كنم تا از سرازير شدن اشكم جلوگيري كنم وبا صدايي دو رگه كه از شدت بغض مي لرزيد پرسيدم:
    -نميشه منو هم همراه خودتون ببريد؟
    مادر به پدر نگريست از سوال مسخره ام خجالت زده سر به زير انداختم.اينبار پدر به صدا در امد :تو عجب دختر عجيبي شدي!تا دو دقيقه پيش ميخنديدي,حالا اشك تو چشمات جمع شده و سوالي را مي پرسي كه خودت بهتر از ما جوابش را ميدوني.قول و قرار هامون از كه از يادت نرفته؟من دلم ميخواد تو همون تيناي شاد و سرزنده گذشته باشي وعمه ات به خاطر داشتن چنين دختري به من غبطه بخوره....تو خودت مي دوني كه ما ناچار به رفتنيم چون دكتر الهياري معتقده علاج مادرت فقط تو سوئيس وبدست دكتري انجام ميشه كه قبلا چنين غده اي روتواين قسمت سر با موفقيت بيرون اورده.پس ما نمي تونيم صبر كنيم تو هم بايد به من و مادرت كمك كني.
    نتا اميد سرم را به پشتي تكيه دادم و قطره اشكي راه گونه ام را پيمود.
    -تينا مامان جون اگه انقدر بي قراري كني اصلا نمي رم ها!
    به سرعت با پشت دست اشك روي صورتم را پاك كردم و گفتم:
    -ببخشيد منظوري نداشتم.
    اين بار هم پدر گفت:
    -اخه نگراني تو چيه؟ما فقط دو سه ماه مي ريم و زود بر مي گرديم تو هم تو اين مدت خونه عمه مينا مي موني و اين بهونه اي ميشه براي اينكه بيشتر با اونا اشنا بشي .
    -نميشه خونه عمو فرهاد بمونم؟اونجا لااقل فريبا بود كه…
    پدربه رويم لبخند زد و گفت:
    -نگران نباش من مطمئنم از دختر عمه مينو هم به اندازه ي فريبا خوشت مياد.من وقتي اونا ديدم از همون لحظه ي اول به دلم نشست يكم اروم و كم حرف هست اما مهربوني تو چشم هاي قشنگش موج مي زد.
    وبعد نظري به مادر انداخت وبراي تصديق گفته هايش پرسيد:
    -مگه نه نسترن؟
    مادر بار دگربه سمت من نگريست و با نگاه مهربانش صورت نگران مرا كاويد و گفت:
    -بابات راست ميگه مينو دختر خيلي خوبيه!عمه خانوم هم مهربون ترين عمه ي دنياست.
    با سماجت گفتم:
    -پس چرا 25سال با هاشون قهر بوديد؟چرا تو اين مدت حتي خبري ازشون نگرفتين؟
    پدر ابرو هايش را در هم كشيد و مادر از من روي برگرداند.بارديگرباسماجت گفتم؟
    -چراجوابم را نمي ديد؟
    پدربا همان ابرو هاي گره كرده وهمان طور كه به روبه رو خيره بود گفت:
    -الان موقع پرسيدن اين سوال ها نيست داريم مي رسيم و درست نيست كه بيش از اين…
    -اخه…
    -پدر اينبار عصباني گفت:
    -اخه نداره بالاخره اختلافي بين بزرگتر ها پيش اومده و حالا هم تموم شده.ديگه فكر نمي كنم كه كوچكتر هاتو اين مسائل دخالت كنند.
    -اما اين مسائل پيش پا افتاده باعث شدشما بيست و پنج سال از خواهرتون دور بمونيد و منم تا به حال عمه را نديدم.
    پدر كه كاملا عصباني شده بود اتومبيل را به كنار جاده هدايت كرد واينبار كاملا به پشت نگريست.
    -تينا تو معلومه چته؟بابايي قصد داري سفر نا را خراب كنييا اين كه…
    باز هم از سماجت بي موردم شرمنده شدم و با صداي ارامي گفتم:
    -ببخشيد باور كنيد هنوز شما نرفتيد براتون دل تنگ شدم.
    پدر با تعجب به مادر نگريست و پرسيد:
    -دلتنگ!شوخي مي كني؟
    سرم را به زير انداختم ودسستانم را در هم فشردم و گفتم:
    -باور كنيد راست ميگم فكر اين كه يك ساعت ديگه شما از من دور مي شيد از همين الان دلم رو به درد اورده وحس مي كنم تا اونروزي كه بر مي گرديد نمي تونم نفس بكشم.
    -دست بر دار تو باز هم شروع كردي؟
    -باشه ديگه در اين مورد حرفي نمي زنم اما باور كنيد يكم دلهره رئبايد داشته باشم اخه اين طور كه فريبا مي گفتعمه يه پسر ديوونه داره!يه ديوونه زنجيري.
    پدر باز هم اخم هايش را در هم كشيد و گفت:
    -اين مزخرفات چيه كه فريبا تو گوش تو فرو كرده؟تو فكر مي كني اگه اين حرفي كه تو مي زني صحت داشت من اجازه مي دادم يكدونه دخترم چند ماه تك و تنها اونجا بمونه و خودم فرسنگ ها ازش دور باشم؟
    -يعني شما خودتون پپسر عمه را ديديد:اخه فريبا مي گفت….
    پدر دست دراز كرد و دستان يخ زده ام را در ميان دستان بزرگ و مردانه اش گرفت.دستان من در ميان دستان بزرگ پدر گم شد و لبخند اطمينان بخشش دلم را گرم كرد.
    به حرف هاي فريبا فكر نكن اين حرفش هم مثل همه شوخي هاي بي مزه هميشگيه,چون من خودم با مهريار بر خورد داشتم و اون برخلاف گفته هاي دختر عموتون خيلي پسر مودب و اقايي به نظر مي اومد.
    مادر سخن پدر را قطع كرد و گفت:
    -دلم مي خواد تو هميشه شاد و سرحال و با نشاط باشي نا من و پدرت تو اين مدت لااقل از بابت تو خيالمون راحت باشه.
    به سمت پنجره نگريستم .اسمان كاملا تاريك و غم انگيز شده بود.باز هم به سمت پدر نگريستم او چراغ اتومبيل را روشن كرد و بار ديگر نگاه مهربانش را به صورتم دوخت.
    -حالا اگه موافقي بريم كه عمه ات خيلي وقته انتظار ديدن برادرزاده زيباي خودش رو مي كشه در ضمن من و نسترن هم بايد زودتر به سمت تهران برگرديم.فراموش نكردي كه ما ساعت چهار صبح پرواز داريم؟
    -كاش لااقل ميذاشتيد بيام فرودگاه.
    پدر باز هم نگاه ملايمت بارش را به صورتم انداخت.
    -خودت مي دوني اين كار امكان نداره فشار عصبي براي مامانت خوب نيست .در ضمن اگه تو اونجا باشي رفتن ما سخت تر مي شه.
    با صداي ارامي كه شك داشتم پدر مي شنود گفتم:
    -باشه بريم.
    اما او گويا شنيد چون بار ديگر اتومبيل را به حركت در اورد
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  3. #3
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    به اطراف نگريستم با ديدن ان همه درخت چيده شده در كنار هم و تاريكي باز هم سخنان فريبا در ذهنم نقش بست و لبخند بار ديگر لبهايم را تزيين كرد .چشمانم را روي هم گذاشتم وبه لحظه اي كه مادر از سفر باز ميگشت انديشيدم.
    تا اينكه اتومبيل متوقف شد چشمانم را به ارامي گشودم.نور چراغهاروي در قهوه اي رنگ بزرگي افتاده بود.به اطراف نگريستم همه جا جز تاريكي چيزي نبود.به در نگاه كردم.پدر دوبار بوق اتو مبيل را به صدا در اورد.به بالاي در نگريستم دوچراغ فانوس مانند زيبا در دو طرف در بر روي در بزرگ خوابيده بودند و سوسوكنان اطراف خودشان را روشن ساخته بودند.لحظه اي بعد در باز شد.خودم را از پشتي صندلي جدا كردم تا بينم چه كسي در را گشوده.پيرمردي در را باز كرد.پدر از كنارش عبور كردو وارد باغ شديم .پيرمرد سرش را به داخل اتومبيل اورد و با لهجه شيرين شمالي گفت:
    -سلام اقاي اذين,خانوم مدت هاست منتظرتون هستن.
    پدر هم سلام كرد و بعد از احوال پرسي كوتاهي اتومبيل را به حركت دراورد.به پشت سر نگريستم.پيرمرد به سمت در رفت ودر سنگين را به زحمت بست.به روبه رو نگاه كردم در جاده اي تاريك به سمت ساختمان بزرگ مرمري حركت مي كرديم.در اطراف جاده در فاصله هاي ده متري از همان فانوس هاي فانوس مانند به رنگ قهوه اي تيره والبته با پايه هاي بلندي اطراف جاده را روشن ساخته بودو حشره هاي ريزي زير نور كمرنگ انها به رقص وپايكوبي مشغول بودند.
    به كمي دور تر نگريستم همه جا تاريك بود و اطراف پر بود از درختان انبوه با تنه هاي كلفت كه سالها از عمرشان مي گذشت.به بالاي درختان نگريستم وبه نظرم امد برايم شكلك در مي اورند.زماني كه چشم از بالاي درختان گرفتم درست در مقابل ساختمان مرمري ايستاده بوديم.حدود بيست پله ساختمان را از كف حياط جدا ساخته بود.به بالاي ساختمان نگريستم اتاق هاي متعددي به چشم مي خورد كه چراغ بيشتر انها خاموش بود. نمي دانم چرا ان خانه با ان همه زيبائيش با خانه خانم هويشام يكي كردم و لحظه اي خون در بدنم منجمد شد.با اشاره مادر از اتومبيل پياده شدم بازويش را فشردم .مادر دستم را در دست گرفت و لحظه اي بعد به سويم نگريست:
    -چرا انقدر يخ كردي؟
    سعي كردم لبخند بزنم هرچند لبخندم كاملا يخ زده بود .
    -هوا ديگه كمكم داره سر ميشه.
    -تو بايد خيلي مراقب سلامت خودت باشي دلم نمي خواد وقتي بر مي گردم دخترم رو مريض و بي حال ببينم.
    به سختي لبخند زدم و با هم از پله ها بالا رفتيم.به در ورودي كه رسيديم,دختري با اونيفورم سفيد در را به رويمان باز كرد.استين لباس مادر را كشيدم وبا صدايي ارام گفتم:
    -مگه اينجا بيمارستانه؟
    مادر لبخندي زد و بلا فاصله لبش را گزيد.دختر با لحني ارام و شمرده گفت:
    لطفا بفرماييد خانم منتظر ورود شما هستن.
    پدركتش را در اورد و به دست مستخدمه خانه داد و با هم وارد شديم.سالن بزرگي روبرويمان بود كه لوستر هاي كريستال بزرگي,نور را به همه جاي ان به طور يكنواخت پخش كرده بودند.به روي اولين مبل خزيدم.پدر و مادر هم در كنار هم نشستند.چشمم را به ظروف نقره اي كه براي پذيرايي روي ميز چيده شده بود دوختم.مادر يه ارامي به پهلويم زد و گفت:
    -به چي خيره شدي دختر؟
    اب دهانم را فرو دادم و درحالي كه ابرو هايم را بالا مي دادم كمي صاف نشستم و گفتم:
    -مثل توي فيلم هاست.
    مادر ابرو هاي نازكش رابالا داد و قيافه با نمكي از خود در اورد و گفت:
    -چي؟
    سرم را به اطراف چرخاندم .ظروف عتيقه در جاي جاي سالن چشم را به خود خيره مي كرد و تابلو هاي گران قيمت ادم را به هيجان مي اورد.ميز هاي شيشه اي كه پايش مجسمه هاي پري دريايي و فرشته هاي بال دار بود و عقاب طلايي رنگي كه با نگين هاي براق و رنگين تزيين شده بود گوي سبز رنگ و زيبايي در زير پا هايش چشم را خيره ي مي كرد .از همه زيباتر تابلوي بزرگي بود كه پر از پروانه هاي رنگارنگ كه بطور دوراني شكل از كوچك به بزرگ چيده شده بودند.دور تا دورسالن تمام پنجره هاي بلندي كه از بيرون ديده بوديم با پرده هاي ضخيم كرم رنگ و يالان هايي به همان رنگ پوشانده شده بود.هنوز چشمانم بر روي پرده ها نشسته بود كه مادر بالبخند ملايمش توجه مرا به خود جلب كرد.
    -تينا مادر چرا مثل نديد بديد ها نگاه مي كني؟
    چشمانم را كمي از هم باز كردم و در حالي كه به گوي ايستاده طلايي رنگي كه در كنار سرويس مبل استيل سبك فرانسوي خود را به رخ مي كشيد نگاه مي كردم با تمسخر گفتم:
    -خوب نديد بديد هستم ديگه!
    -خوبه بابات چيزي برات كم وكسر نذاشته
    شانه هايم را بالا انداختم و خنديدم.
    -ميدونم باور كنيد ...من ادم پولدار زياد ديدم,خونه خيلي از دوستاي بابا هم رفتم اما چنين خونه اي خيلي بي نظيره!
    مادر كه گويا از هيجان من خشنود شده بود با خرسندي گفت:
    -خب خداروشكر مثل اينكه از اينجا خوشت اومده.
    سرم را بالا گرفتم سقف با زمين فاصله زيادي داشت وطبقه بالا به طور دوراني به دور سالن چرخيده بود و حصار هاي چوبي قهوه اي رنگ با نماد فرشته هاي نشسته فاصله بين طبقات را نشان مي داد.لحظه اي بعد با سرفه ي مادر به خودم امدم.در سمت چپ سالن در باز شد و خانمي فربه با يك طبقه غبغب نشسته بر يك صندلي چرخدار از در وارد شد.
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  4. #4
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    پدر ومادر به احترامش برخاستند امامن همچنان برجايم ميخكوب شده بودم. با چشم غره ي پدر از جا پريدم و روبه روي عمه خانم كه همان دخترسفيد پوش صندلي اش را به سمت ما هل ميداد ايستادم و با سر سلام كردم.عمه خانم كه ابهت اوليه اش مرا به وحشت انداخته بود با لبخندي مهربان به من نگريست.
    -پس تيناي خوشگلي كه انقدر تعريفش رو شنيده بودم تويي؟بيا جلو عمه جون.دلم ميخواد بغلت كنم.
    بااشاره مادر به خود امدم وگامي سنگين برداشتم گويا پاهايم به دوتكه كوه تبديل شده بود وزمين به اينكه من دراغوش عمه ام جا خوش كنم حسادت مي كرد و اجازه نمي داد پيش بروم.بارديگر صداي پدر مرا با افكارم فاصله داد:
    -تينا جان عمه با شماست.
    قدمي به سوي عمه بر داشتم ولبهايم را به صورتش نزديك كردم و بوسه اي بر روي صورت چاق و گوشتالود گذاشتم و به سرعت خود را عقب كشيدم اما عمه دست جلو اورد و دستم را در ميان دستانش فشرد.دستانش گرم بود و سرماي بدنم را فراري مي داد.
    -هميشه ارزو داشتم تو را ببينم اماكم كم مايوس شده بودم گفتم شايد ديگه عمري باقي نباشه و حسرت ديدن دختر چشم و ابرو مشكي وطناز فرشاد به دلم بمونه.
    مادر به سمت عمه خانم امد و بوسه اي بر گونه او نواخت و گفت:
    -اينطورنفرماييد شما كه سن و سالي نداريد.
    عمه خنده تلخي كرد و روبه مادر گفت:
    -ديگه مرگ جوون و پير نمي شناسه مگه شوهر خدابيامرزم چندسالش بود كه به رحمت خدا رفت.تازه با اين دردو مرض هاي عجيب و غريب ادم حتي به فرداي خودش هم اميد وار نيست.
    -شما بايد بيشتر مواظب خودتون باشيد .
    عمه صبورانه به مادر نگريست.
    -از وقتي كه محتاج اين چرخ شدم روز به روز وزنم زياد شد و دردو مرض ها به سراغم اومد.
    عمه اين را گفت و بار ديگر نگاه مهربانش را كه بي شباهت به نگاه پدر نبود به صورتم دوخت وفشاري به دستم اورد و گفت:
    -بشين دخترم روپا خسته ميشي.اينطوركه شنيده بودم تينا دختر سرزنده و شاديه اما گويا امروز زياد حال و حوصله نداري.
    پدر به جاي من لبخند زد:
    -اون يكم نگران نسترنه وگرنه درست شنيدي تيناي من دختربانشاط و سرزنده ايه درست مثل اون زمان نسترن تو كه مي دوني من عاشق چشمهاي پرشيطنت و رفتار بي غل و غش نسترن شدم و حالا تينا شده يك نسترن ديگه با همه اون زيبايي ها.
    پدر با عشق به صورت مادر نگريست و صورت مادر بعد از اين همه سال باز از شرم گلگون شد عمه كه چنين ديد اهي عميق كشيد و گفت:
    -نسترن دختر بي نظيري بود!ومنم مثل تو عاشق اون نگاه پر شيطنتش بودم اون هرجا مي رفت هيجان رو هم با خودش مي برد اما حيف كه بين ما اين همه فاصله افتاد.
    بعد نگاهش رابه صورت من دوخت.روي همان صندلي نزديكم نشستم اينبار عمه به پدر نگريست .
    -ماشاءا..عجب دختري شده!پس تعريف هاي فرهاد و اون فريباي ورپريده بي خود نبود اون كاملا شبيه جووني هاي مادرشه مثل همون روزها زيبا وبا طراوت با همون چشمهاي براق.
    -شما لطف داريد دختر خودتونه.
    در همان لحظه در باز شد و دختري باريك اندام با مو هاي مجعد و مشكي رنگ با چشماني عسلي وارد سالن شد.در برخورد اول زيبا و غمگين به نظر مي رسيددر همان لحظه حدس زدم كه بايد مينو باشد حدسم هم درست از اب در امد چون عمه به سمت او نگاه كرد و با لبخند گفت:
    -مينو جون بيا تو,تينا اومده.
    مينو لبخند به لب وارد شد ومستقيم به سمت من امد .با اشاره مادر از روي صندلي برخاستم مينو با متانت دستش را به سمت من دراز كرد و با لبخندي محبت اميز به من نگريست:
    -خيلي خوشحالم كه مي بينمت من خيلي تعريف تو را شنيده بودم .
    تشكر كوتاهي كردم و مينو با چشمان براقش به پدر و مادر نگريست.
    -خيلي خوب شد كه تينا جون رو اينجا اورديد ما دوتا مي تونيم دوستاي خوبي براي هم باشيم .
    پدر هم به رويش لبخند زد.از عمه خانم و مينو خوشم امد باورم نمي شد در همان بر خورد اول از عمه خانم و مينو خوشم بياد.اما همچنان دلم شور مهريار را مي زدو در دل ارزو مي كردم كه او هم به مهرباني عمه و مينو باشد.پدر و مادر ساعتي در كنارمان ماندند و بعد عزم رفتن كردند.در كنار در دستان مادر را در دست فشردم.غم در دلم خانه كرده بود و خانه اي به ان زيبايي را در مقابل ديدگانم سياه رنگ نموده بود.به زحمت در زير ان مه غليظ كه چشمانم را فرا گرفته بود مادر را مي ديدم.لحظه اي كه در اغوشش جا خوش كردم اشك پهناي صورتم را پوشاند.مادر چون هميشه مرا سخت در اغوش گرفت ولبهاي نرمش گونه ام را نوازش داد.دستان مردانه پدر روي شانه ام قرار گرفت و خودم را در اغوش او رها كردم و دستان پدر داخل موهايم گم شد.
    -نازنين بابا تو كه دختر خوبي صبوري بودي ازت توقع ميره تو اين شرايط براي مادرت قوت قلب باشي.
    به سختي خودم را از اغوش پدر بيرون كشيدم و اشكهايم را از روي صورتم پاك كردم .مادر هم با نگراني هميشگي اش پرسيد:
    -راستي براي سرويست چيكار كردي؟
    همه به دهان من نگريستندبراي اطمينان مادر صدايم را كمي صاف كردم و گفتم:
    -قرار شد بيست و پنجم براي حذف و اضافه بريم دانشگاه گفتن همون روز هم براي گرفتن سرويس اقدام كنم.شما به سلامت بريد و نگران من نباشيد.
    پدر خم شد و صورت عمه را بوسيد و صداي عمه در گوشم نشست:
    -بريد به سلامت خيالتون از بابت تينا راحت باشه اون درست مثل مينوي خودمه و تامادرش با سلامت كامل برنگشته پيش ما ميمونه.
    پدر تشكر كوتاهي كرد و بقيه تعارف ها چون زمزمه اي در گوشم رسيد باز هم دلشوره عجيبي به دلم چنگ انداخته بود. تا ان زمان هيچ گاه از خانواده ام جدا نبودم اما انروز ازموني اغاز مي شد هر چند مي دانستم مردود خواهم شد.من بدون انها قادر به تحمل يك روز هم نبودم اما جز اين هم چاره اي براي بهبود مادر نداشتم پس دندان روي جگر گذاشته وسعي كردم مانع ريزش اشك هايم شوم.زماني به خودم امدم كه روي پله ي بالايي ايستاده بودم ومادر و پدر سوار اتومبيل شده وبرايم دست تكان مي دادند.و لحظه اي بعد اتومبيل از مقابل ديدگانم محو شد
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  5. #5
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    قطرات اشك تجمع كرده در مقابل ديدگانم مانع از ديدم مي شد. به سختي پلك هايم را روي هم نهادم و اشكهايم رسوايم كردند.ذربزرگ ساختمان توسط پيرمردي باز شد و اتو مبيل ازدر بيرون رفتودر بلافاصله پشت سر انها بسته شد ودست من ارام ارام پايين امد.نظري به اطراف چرخاندم و تازه متوجه تاريكي محيط اطرافم شدم و ترس براي بحظه اي در دلم جا خوش كرد.صداي پرنده ناشناسي در گوشم پيچيد و من بي اختيار خودم را عقب كشيدم و محكم به مينو كه در كنارم ايستاده بود خوردم.مينوكه از اين حركت من تعجب كرده بود به چشمان گرد شده ام نگريست وبا لبخند گفت:
    -اتفاقي افتاده؟
    سرم را به ارامي تكان داده و شرمزده از ترس بي موردم سر به زير انداختم.عمه مينا كه اينطور ديد به دختري كه در پشت سرش ايستاده بود اشاره كرد و گفت:
    -دريا بگو ميز شام را بچينن تيناي ما احتمالا حسابي خسته و گرسنه است.
    به زحمت در پاسخ لبخند عمه لب هايم را از هم گشودم.دختري كه دريا ناميده شده بود صندلي چرخدار عمه را به سمت سالن هدايت كرد و خودش به سمت ديگري رفت...
    روبه روي عمه نشسته بودم و زير ذربين او خودم را معذب حس مي كردم كه بالاخره ان سكوت خفقان ار به اتمام رسيد عمه لب به سخن گشود:
    -ببين دخترم دلم ميخواد اين مدتي كه اينجا هستي منو مثل مادر خودت بدوني.مي دوني يك زماني من و مادرت دوستاي خوبي براي هم بوديم.دوست دارم تو و مينو هم چنين احساسي بهم پيدا كنيد هر چند اميدوارم دوستي شما مثل دوستي عميق من و نسترن با جدايي طولاني همراه نباشه.
    عمه اين را گفت و لحظه اي تامل كرد گويا با اين سخن به ساليان دور سفر كرده بود.دلم مي خواست از گذشته بيشتر مي دانستم هميشه دختر كنجكاوي بودم شايد هم به قول فريبا كمي فضول!اما اين راز كه مدتها سربسته مانده بود و هيچ كس حاضر به گشايش ان نبود كنجكاوي هر كسي غير از مرا هم تحريك مي كرد.سالها بود كه در ارزوي كشف ان سوال هاي گونا گوني پرسيده بودم اما دريغ از يك جواب گويا!همه سعي داشتند كه من از اين موضوع مطلع نشوم و اكنون عمه باز هم مرا در انتظار گذاشته بود.بارديگر صداي عمه سكوت سالن را شكست.
    -از ظواهر امر پيداست كه تو دختر ساكت و ارامي هستي البته اميدوار بودم اين طور نباشه تا شايد مينو هم سر شوق بياد.اين دختر من بيشتر اوقات ساكته و زياد حرف نمي زنه.شايد هم اشكال از منه كه براش شنونده خوبي نيستم.دلم ميخواد شما براي هم دوستاي خوبي باشيد تا مينو هم ياد بگيره و چطور از زندگي لذت ببره البته نبايد اونو زيادم دست كم بگيري به وقتش بلبل زبونيه كه رو دست نداره.
    نظري به مينو انداختم و او با معصوميت خاصي خنديد و چهره اش با اين لبخند با نمك تر بنظر مي رسيد.من هم در پاسخ لبخندش لبخند زدم و عمه ادامه داد:
    -مينو امسال سال اخر نمايشه ,هر چند من زيادبا تحصيل در اين رشته موافق نبودم اما خب خود مينو فكر مي كرد تنها اين رشته مي تونه نياز هاش را بر طرف كنه و من هم پذيرفتم البته حتما مي دوني من يك پسر هم دارم اون سه سال از مينو بزرگتره و مثل مينو يك پسر حرف شنو منظبطه.من فكر ميكنم پسرم كاملترين پسريه كه تو كل دنيا وجود داره.دررشته علوم سياسي درس خونده و تا نزديك دكترا در همين رشته پيش رفته. روي هم رفته پسر خوبيه.فقط يكم گوشه گير و بيشتر تو خودشه.
    -مثل جغد.
    به سمت مينو نگريستم عمه چشم غره اي به او رفت مينو به اعتراض گفت:
    -خب تينا جون كه غريبه نيست!امروز نفهمه فردا ميفهمه كه اين اقا داداش ما...
    عمه با تحكم گفت:
    -مينــــو!
    مينو تسليم شد و گفت:
    -باشه ,باشه عصباني نشيد براي قلبتون خوب نيست.ببين تينا جون اينو بدون كه تو اين خونه همه كاره مهرياره اگه مي خواي نور چشمي عمه باشي از پسرش تعريف كن.
    عمه باز هم به اعتراض گفت:
    -مينـــو!
    مينو باز هم دستانش را بالا برد و گفت:
    ببخشيد مامان.
    عمه اينبار خنديد.
    -ببخشيد تينا جون مثل اينكه امروز حال مينو چندان مساعد نيست و هذيون ميگه.
    در كنار نام مهريار يك علامت سوال بزرگ در ذهنم نقش بست و با دلهره به اين انديشيدم كه مبادا حرف هاي فريبا درست باشه و من با يك ادم ديونه؟..راستي چرا امروز به ديدن من نيامده بود؟هزار سوال بي جواب در ذهنم نقش بسته بود كه صدايي حواسم را به محيط جمع كرد.
    -خانم شام حاضره.
    مينو به سرعت از روي صندلي برخاست و دستم را كشيد و گفت:
    -پاشو ديگه غريبي نكن از فردا روز هاي جديدي تو زندگيت رقم مي خوره.
    از روي صندلي بلند شدم و به سمت سالن غذا خوري رفتم.اتاق بزرگي بود با يك ميز بزرگ معرق كاري شده و 24 صندلي .تمام اتاق پر بود از لوازم عتيقه كه هر كدام بي گمان قيمت گزافي داشتند.تمام ظروف چيده شده روي ميز نقره بود.نظري به در بزرگي كه به ظاهر به سمت باغ بود انداختم.پرده ي بسيار بزرگي باغ را از ديد ما پنهان ساخته بود.غذا در محيطي گرم و صميمي صرف شد.خيلي دلم مي خواست زود تر اتاقم را نشانم بدهند.نياز به سكوت داشتم دلم مي خواست بيشتر به پدر و مادر فكر كنم.هنوز ساعتي نگذشته بود دلتنگ انها شده بودم.عمه كه گويا متوجه حالم شده بود بعد از صرف شام از دريا خواست اتاقم را به من نشان بدهد و او هم مرا با خود به طبقه ي بالا برد.همه جا بوي غريبي مي داد. جاي تعجب داشت هيچ وقت فكر نمي كرئم عمه اي كه از او دورم داراي چنين ثروتي باشد.بالاخره دريا در كنار اتاقي ايستاد و با همان لحن ارامش بخش گفت:
    -بفرماييد خانم اين جاست.
    ولحظهه اي بعد در اتاق را گشود.اتاق بزرگي بود كه پنجره هايش با پرده هاي مخملي پوشانده شده بود.تخت نسبتا بزرگي هم در زير يكي از همان پنجره هاي بزرگ خوابيده بود.ميز توالت زيبايي در كنار ديوار قرار داشت,كمد لباس كه با اينه هاي خوش فرمي تزيين شده بود داخل ديوار به چشم مي خورد و قاب اينه ها منبت كاري شده و زيباييش چشم را نوازش مي داد.در كنار تخت گبه اي كرم رنگ افتاده بودو بالاي ان گلدان بزرگ و بلندي پر از گلهاي خشك شده زيبايي اتاق را چند برابر كرده بود.هنوز ايستاده بودم و زواياي اتاق را از نظر مي گذراندم كه دريا گفت:
    -خانم اگه امري داشتيد صدام كنيد.
    به ارارمي گفتم:
    -متشكرم.
    او هم لبخندي به رويم پاشيد و اتاق را ترك كرد.قدمي به داخل اتاق گذاشتم از اتاق خودم بزرگتر بودو كمي مجلل تر.از انجا خوشم امد بي اختيار به سمت پنجره رفتم و پرده را كنار زدم و به بيرون نگريستم.هنوز چراغ ها سوسوكنان جاده سنگ چين شده را روشن ساخته بودند.كمي دورتر در چند نقطه هم چراغ هايي روشن به چشم مي خورد.چشمانم را ريز كردم و دقيق تر نگريستم.در كمي ان طرف تر الاچيق هايي به چشم مي خورد كه چراغي انها را روشن ساخته بود.پنجره را باز كردم.باد شاخه هاي درختان را تكان مي داد و صداي خش خش سايش برگها را به گوش مي رسيد.نفس عميقي كشيدم.از بوي پاييز مشامم پر شد و باز هم غم دوري بر دلم خيمه زد.برق اتاق را خاموش كردم و اباژور قرمز رنگ تخت را روشن ساختم.اتاق با نور ملايم ان زيبا تر شد!
    به سمت پنجره رفتم و به بيرون خيره شدم .انبوه درختان هواي پاك و دل انگيزي را به وجود اورده بودند.باد ملايم پرده اتاق را به رقص در اورده بود.بوي گلهاي ياس كه از پنجره به پايين اويزان شده بود بيني ام را پر كرد.با ولع تمام نفس كشيدم اما صدايي وهم اور باز هم ترس را در وجودم انداخت.از ترس خود به خنده افتادم و دقيق تر نگريستم تا علت صدا را بشنوم اما چشمانم ياري نكرد.با سرعت به سمت تخت رفتم و ملحفه را تا زير چانه ام اوردم.پنجره با صداي بلندي به هم خورد .به سرعت به سمت پنجره نگريستم باد باعث بسته شدن پنجره شده بود.باز هم ياد مهريار در ذهنم جا خوش كرد خيلي دلم مي خواست او را مي ديدم و به همه چراها پاسخ مي دادم.
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  6. #6
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    فصل 2

    امروز چهار روز است كه به خانه ي عمه مينا امده ام.روابط انها با من بسيار خوب است اما هنوز نه تنها جوابي براي سوال هايم نيافته ام.بلكه سوال هاي بي جواب ديگري هم به انها افزوده شده . دراين چند روز مهريار را نديده ام.عمه و مينو هم كمتر راجع به او حرف ميزنند,گويا چندان مايل نيستند من اطلاعاتي از او داشته باشم.مينو دختر دوست داشتني است دراين مدت هم خيلي با هم دوست شده ايم او كاملا شبيه فريباست ,فقط كمي ارامتر و محتاط تر! كمي هم خسته به نظر مي رسدومن علت اين خستگي ذاتي او را نمي فهمم.
    به هر حال با او احساس ارامش مي كنم وزماني كه در خانه است لبريز از شادي مي شوم اما هر گاه او نيست باز هم به خلوت خودم پناه مي برم .در اين عمارت انقدر اتاق است كه گاهي اوقات در اين مي مانم كه وجود اين همه اتاق چه ضرورتي دارد.پرده هاي سالن هم هميشه كشيده است و من علت انرا نمي فهمم. خيلي دلم ميخواست پرده ها را كنار بزنم تا نور خورشيد زيبايي داخل سالن را ببيند.ان وقت در كتار هم چشم نواز تر مي شدند اما هنوز با عمه راحت نيستم هرچند او همه محبتش را نثار من مي كند اما باز هم به خاطر مادر انقدر غمگينم كه بيشتر ترجيح مي دهم در خلوت اتاقم پنهان شوم.هنوز روبه روي پنجره ايستاده بودم و به اسمان گرفته ي پاييز خيره شده بودم كه ضربه اي به در خورد.به سمت در برگشتم و گفتم:
    -بله,بفرماييد.
    دختري نازك اندام و باريك در را گشود او مستخدمه مخصوص من در زمان اقامتم در خانه عمه بود.به رويش لبخند زدم او هم لبخند شيريني تحويلم داد.
    -خانم صبحانه ميل ندارين؟
    سر جنباندم و گفتم:
    -مينو رفته دانشگاه؟
    -بله,مينو خانم امروز تا ساعت 12 كلاس دارن.
    با بي حوصلگي به لبه ي پنجره تكيه دادم و براي اينكه كنجكاويم را ارضاءكنم گفتم:
    -راستي پرگل تو چند وقته اينجا كار مي كني؟
    پرگل لحظه اي تامل كرد و بعد گفت:
    -حدود يكسالي ميشه شايدم يكم بيشتر.
    نزديكش رفتم و دستش را گرفتم و روي صندلي نزديك در نشاندمش ودر را بستم ,خودم هم رو به رويش نشستم و پرسيدم:
    پس مي توني يك اطلاعاتي به من بدي؟
    نمي دانم چرا بلافاصله رنگش پريد و با هيجان گفت:
    -خانم خواهش مي كنم من رو...
    دستم را دراز كردم ودستش را در ميان دستانم گرفتم و با لحن مهرباني گفتم:
    -خواهش مي كنم جوابم رو بده من نمي دونم اين همه سوال رو بايد از كي بپرسم.
    -اخه اگه عمه خانم بفهمند...مي دونيد دريا به همه سپرده كه در مسائل خانوادگي دخالت نكنيم وگرنه خانم بزرگ به خشم ميان و اخراجمون مي كنن.
    دستش را محكمتر فشردم .با حرف هاي او كنجكاويم بيشتر شد شده بود.
    -ببين پرگل جان من به تو قول مي دم هر چي گفتي همين جا دفن بشه,مي فهمي چي ميگم؟
    -اخه خانم...
    -من از تو خواهش مي كنم يعني ميخواي خواهش منو ناديده بگيري؟
    -نه نه خانم,اما باور كنيد مي ترسم.
    -از چي؟مگه قراره چي بگي؟
    پرگل سر به زير انداخت. خودم را به هدفم نزديكتر مي ديدم و به همين خاطر پرسيدم:
    -من فقط ميخوام بدونم اقا مهريار كجاست؟چرا من تا به حال نديدمش؟
    پرگل با هراس از جا بر خاست.دستش را كشيدم و روي صندلي نشاندم.او كه دست و پايش را گم كرده بود گفت:
    -من نمي دونم!دريا بشتر از من اينجا بوده.
    اخم هايم را در هم كشيدم و گفتم:
    -من قول ميدم هر چي گفتي بين خودمون بمونه.مگه من از جن و پري حرف زدم كه اين طور رنگ به رنگ شدي؟
    پرگل با دست گوشه اونيفورم سفيدش را چنگ زد. از بر خوردش يكه خوردم و مصمم شدم هر چه مي داند را از دهانش بيرون بكشم .صداي ارام و لرزان پرگل توجه ام را به خود جلب كرد :«
    -درسته فكر كنم اينجا جن و پري داره.
    از تعجب چشمانم كاملا گرد شده بود.پرگل صدايش را ارام تر كرد و گفت:
    -فكر كنم اقا از ما بهترون مراوده داره.خانم تروخدا هيچ وقت اون طرف باغ نريد.
    با هيجان پرسيدم:
    -چرا؟اقا اين مدت كجاست؟
    چشمانش را بيش از حد معمول گشود و گفت:
    -تو همين خونه.
    نمي دانم چرا همه بدنم يخ كرد و لحظه اي لرزه به وجودم افتاد.بلند شدم و به سرعت پنجره را بستم .صداي زوزه باد در گوشم پيچيد و باعث شد به وحشت بيفتنم.نظري به اسمان گرفته انداختم گويا اسمان هم دلش گرفته بود و نياز به گريه داشت.به نظرم امد اسمان ارام ارام تاريك ميشود و لكه هاي تيره ابر در كنار هم چيده مي شوند.به سمت پرگل كه مي لرزيد رفتم او مرا در اغوش كشيد و جيغش بر هوا بر خاست.لحظه اي بعد مهيبي بار ديگر هر دوي ما را به وحشت انداخت .او محكم تر مرا در اغوش گرفت و باز هم جيغش به هوا بر خاست و قطره ي اشكي گوشه ي چشمش نشست .براي لحظه اي چشمانم را بستم و زماني كه بار ديگر انرا گشودم به گمانم رسيد قلبم گوشه تخت افتاده و با ضربان زياد بالا و پايين مي رود . از تصور اين لحظه بار ديگر چشمانم را بستم و دستان يخ زده پرگل را فشردم.اشك صورتش را پوشانده بود .دستان استخواني اش را محكمتر فشردم و گفتم:
    -پرگل جان چي شده؟چرا انقدر بي قراري؟
    باد زوزه كشان خود را به شيشه كوبيد و لحظه اي بعد پنجره با صداي بلند از هم باز شد و پرده اتاق شروع به پرواز كرد . اينبار صداي هق هق گريه اش بلند تر شد.قطرات تند باران به داخل اتاق مي باريد و من با حيرت به صورت خيس از اشك و وحشت زده پرگل كه به سيلي باد بر پوسته ظريف پرده و تكان خوردن پنجره ها مي نگريست و زار مي زد نگاه كردم كه در باز شد .اينبار به سمت در اتاق نگريستم و جيغ پرگل به هوا لرخاست.دريا با چشماني از حدقه بيرون زده به ما مي نگريست.
    -چي شده خانم؟
    بهت زده به ان دو نگاه كردم.دريا به سرعت به سمت پنجره رفت و ان را بست و بعد با چشم غره اي كه به پرگل رفت گفت:
    -معلومه اينجا چه خبره؟تو خانم را با اين حركات بچگانه ات ترسوندي.
    پرگل با گريه بلند شد و به سمت در دويد .دريا در همان حال گفت:
    -زود دستمال بيار و زمين را تميز كن,زمين حسابي خيس شده .پرگل بدون اينكه به پشت سر بنگرد از اتاق بيرون رفت .دريا گامي به سمت من برداشت ودستانم را در دست گرفت و از جا بلندم كرد و گفت:
    -خانم حالتون خوب نيست؟
    -چرا خوبم فقط كمي ترسيدم.
    با تعجب به من نگريست و لحظه اي بعد لبخندي بر لبهايش نشست اما سعي كرد من متوجه ان نشوم, بلافاصله لبخندش را خورد و گفت:
    -خانم اينجا اين بارون هاي بي موقع عاديه.تقريبا از ابتداي پاييز هوا با ادم سر شوخي باز مي كنه .يك موقع افتاب چتر خودش رو روي زمين پهن مي كنه و لحظه اي بعد همه جا رو اير هاي خاكستري تيره پر مي كنه و بارون شروع به باريدن مي كنه.
    ارام گوشه تخت نشستم.هنوز باران مي باريد و قطرات خود را بي رحمانه به شيشه مي كوبيد اما حال من بهتر از دقايق پيش بود.دستي به پيشانيم كه غرق بود كشيدم.دريا به من نزديك شد و كمك كرد روي تخت بخوابم و لحظه اي بعد ملحفه اي روي پاهايم كشيد و گفت:
    -شما حالتون خوب نيست رنگتون پريده بهتره كمي استراحت كنين.
    بي توجه به او چشم هايم را بستم هنوز ذهنم از سخنان پرگل پر بودكه او از اتاق خارج شد.دقايقي بعد بار ديگر ضربه اي به در خورد و بعد صداي پرگل را شنيدم كه مي گفت:
    -ببخشيد خانم من حق نداشتم...
    چشمانم را از هم باز كردم او سكوت كرد و به سمت پنجره رفت و دستمال را كف اتاق كشيد بلند شدم و روي تخت نشستم .از شدت باران كم شده بود.اسمان ارام ارام نشان مي داد كه هنوز روز است و تا غروب فاصله ي زيادي است.پرگل چند بار دستمال را روي زمين كشيد و بعد انرا داخل سطل انداخت.با صداي ارامي پرسيدم:
    -مهريار كجاي خون اس؟چطور من تا حالا اونو نديدم؟
    پرگل سرش را به اطراف تكان داد و با دلواپسي گفت:
    -خانم خواهش ميكنم من شغلم را دوست دارم.
    از روي تخت بر خاستم و به سمت او رفتم و اينبار لبخندي بي حالت بر لب نشاندم و گفتم:
    -من به تو قول دادم اينو فراموش كردي؟
    -اخه خانم...
    ميان حرفش پريدم:
    -اخه خانم نداره حرفي را كه زدي تمومش كن.چطور فكر مي كني اون با جن و پري ارتباط داشته باشه؟
    صورت لاغر پرگل در هم فشرده شد و با التماس به من نگريست.
    -خانم تروخدا انقدر اصرار نكنيد!
    -بگو مي خوام بشنوم.
    پرگل مستاصل گوشه ديوار كز كرد و به صورت من نگريست و لحظه اي بعد زبان به سخن گشود:
    -من خيلي كم اقا را مي بينم يعني سعي مي كنم تا اونجا كه امكان داره با ايشون روبه رو نشم.اخه بچه ها تو اشپز خونه يه چيز هايي مي گن.مثلا بچه ها ديدن كه ايشون تو كلبه اخر باغ با يه كسي صحبت ميكنه!يه زمان صداي داد و فرياد مياد و يه روزهايي هم صداي خنده!گاهي هم صداي گريه اما هنوز هيچ كس جز اقا ادم ديگه اي را اونجا نديده.تعجب اور اينه كه ايشون بيشتر وقت خودشون رو تو كلبه مي گذرونن.اخه شما بگيد اگه ادم عقل درست و حسابي داشته باشه خونه اي با اين شرايط را ول مي كنه و مي ره...
    با تغير نگاهش كردم با حالتي پوزش خواهانه خودش را جمع و جور كرد و گفت:
    -ببخشيد منظوري نداشتم.
    -خب.
    پرگل سرش را پايين انداخت و به طرح هاي گبه وسط اتاق خيره شد و با من و من گفت:
    -اخه اقا پشت به دنيا كرده حتي شنيدم با وجود قبولي تو دانشگاه هاي خارجه براي ادامه تحصيل باز هم خودش رو توي اون كلبه حبس كرده و هيچ اهميتي به اصرار خونواده اش نداده.راستش من يك مادر بزرگ دارم كه ميگه ادم هايي كه از ما بهترون تو جلدشون ميره اين طور مي شن و ديگه نمي تونن با انسان ها ارتباط برقرار كنن.اخه تز ما بهترون بهشون اجازه نمي دن و اون ها عملا زنداني اونا مي شن.
    از حرف هاي پرگل خون از تمام رگ هايم گريخت اما سعي كردم خونسرد باشم.صداي دريا امد كه او را صدا زد.پرگل سريع از جا پريد و سطلش را برداشت و اتاق را ترك كرد.روبه روي اينه ايستادم و به صورت بي رنگ خودم نگرستم.باران بند امده بود و چون گفته دريا همه چيز دوباره مثل اول شده بودو افتاب نور كمرنگ خود را نثار زمينيان مي كرد.از ماندن در اتاق كسل شده بودم.به همين خاطر تصميم گرفتم به طبقه پايين بروم تا لا اقل با عمه خانم هم كلام بشوم اما او هنوز پايين نيامده بود
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  7. #7
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    بي حوصله به سالن كوچكتري كه پشت سالن اصلي قرار داشت رفتم و روي مبل خزيدم و با چشمانم اطراف را كاويدم هنوز روي مبل نشسته بودم كه دريا وارد شد ومستقيم به سمت من امد و گفت:
    -به اتاقتون اومدم نبوديد.
    بي توجه به او روي برگرداندم و به در بزرگي كه به باغ باز مي شد نگريستم و گفتم:
    -دقايقي ميشه كه به اينجا امدم.
    دريا با همان لحن خشك وجدي گفت:
    -خانم بزرگ منو فرستادن دنبالتون.
    -ايشون كجا هستند؟
    -اتاقشون تشريف دارن.ظاهرا كمي كسالت دارند.از من خواستندبه شما بگم كه براي تفريح به باغ بريد تاكمي روحيه از دست رفته تون رو بازيابيد.
    بي حوصله گفتم:
    -من خوبم متشكرم.
    دريا با گفتن«هرطور مايليد»ازمن دور شد.از بودن در سالن هم حوصله ام سر رفت.خيلي دلم مي خواست در باغ قدم بزنم.حقيقتش سخناني كه پرگل بر زبان اورده بود حسابي كنجكاويم را تحريك كرده بود.حالا منظور فريبا را هم به خوبي درك مي كردم اما باز هم حس ناشناخته اي به وجودم چنگ مي انداخت.بي اختيار لبخندي بر لب راندم و با خود زمزمه كردم؛«خب بالاخره منم دختر يه وكيل زبر و زرنگم كه سرش درد مي كنه براي دردسر.فكر مي كنم لااقل همين يه خصلت رو از اون به ارث بردم»
    بالاخره بعد از كلنجاري كه با خود داشتم تصميم گرفتم به باغ بروم.به همين خاطر بلند شدم و در را گشودم.خنكاي هوا در بدنم نشست و صورتم را نوازش داد.نفس عميقي كشيدم بوي گلهاي ياس كه از اكثر پنجره هابه پايين اويزان شده بود بيني ام را نوازش دادو مرا در خلسه فرو برد.گامي جلوتر گذاشتم و به باغ نمناك كه هنوز بوي بهار را مي داد نگريستم.دلمردگي ساعتي قبل رهايم ساخته بود و سبزي درختان وسبزه هايي بين انها قايم باشك بازي مي كردند لبخند را بر روي لبم نشاند.از پله ها پايين رفتم و روي جاده سنگ چين شده كه به سمت چپ باغ امتداد داشت حركت كردم اما لحظه اي بعد به سمت درختها چرخيدم وخودم را در ميان انها پنهان ساختم.اين طور راحت تر مي توانستم زيبايي باغ را درك كنم.با اينكه كفشم حسابي گلي شده بود اما ترجيح مي دادم در طبيعت بكر و دست نخورده باغ قدم بزنم.حس يك پرنده اسير را داشتم كه بعد از سالها اسارت چشم صاحب خود را دور ديده و از قفس گريخته.دستانم راچون بال هاي كشيده ي پرندگان از هم گشودم و چرخي در ميان درختان كه بوي نمشان انسان را مدهوش مي ساخت زدم و سرم را بالا گرفتم.درختان چون چرخ فلك سبز رنگ دور سرم مي چرخيدند و خورشيد انوار زرد رنگ و كم سوي خود را با دست و دلبازي به تنه تنومند انها مي تاباند و نورش چشمك زنان ازلابه لاي برگهاي درختان خود را به نمايش گذاشته بود.ارام روي سبزه ها قدم ميزدم شايد نيم ساعتي مي شد كه بين درختان مي گشتم،زماني به خود امدم كه راه بازگشت را گم كرده بودم.
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  8. #8
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    نظري به اطراف انداختم همه ا درخت بودو درخت!!هراسان بار ديگراطراف را از نظرگذراندم كم كم نگراني به سراغم امد و سخنان پرگل در گوشم طنين انداز شد.با اضطراب به تنه ي قهوه اي رنگ درختان نگريستم و به نظرم امد كسي پشت انها سرك مي كشيد.چشمانم را بستم و بدون هدف تاانجايي كه مي توانستم دويدم،بالاخره پايم با جسمي برخورد كرد و نقش بر زمين شدم.پاي چپم به شدت درد مي كرد وبه زحمت از انجا برخاستم .نظري به تكه سنگي كه مانع ادامه راهم شده بود انداختم و بغض در گلويم نشست.تمام لباس و حتي دست و صورتم گلي شده بود.باحرص لگدي به تكه سنگ زدم اما درد پايم شدت گرفت از درد اهي كشيدم و مچ پايم را فشردم اما دردش كاهش نم يافت گوشه شلوارم را بالا زدم زخم عميقي كنار مچ پايم ايجادشده بود! لنگان لنگان به راهم ادامه دادم و بغضم را به سختي فرو دادم و تا توانستم ناسزابار خودم كه تا اين حد از ساختمان دور شده بودم كردم.مايوسانه ولنگان پايم را مي كشيدم ومسير نامعلومي را پيش رو گرفته بودم كه حدود بيست متر ان طرف تر چشمم به كلبه اي چوبي افتاد با مشاهده كلبه قلبم فروريخت.يعني اين كلبه همان كلبه ي جادويي و سحر شده پسرعمه بود؟با وحشت پشت درختي پنهان شدم اما هيچ خبري نبود.با گام هاي نا مطمئن ولرزان به سمت كلبه رفتم همه جا بيشتر شبيه خواب و رويا بود.يك خيال واقعي شايد هم يك خواب واقعي با گام هايي ارام به كلبه نزديك تر مي شدم و كاملا نزديك كلبه شده بودم كه مرد جواني از انجا خارج شد.هرچه دقت كردم نتوانستم درست صورتش را ببينم .جوان بلندقامتي بود با شانه هاي پهن،بلوزسفيدپاييزه به تن داشت و شلوار كرم رنگي به پا كرده بود.از نيم رخ صورتش به نظر مي رسيد حدود 30سالي سن دارد.ازوحشت كم مانده بود غالب تهي كنم.مردجوان كيسه اي را از روي زمين بلند كرد و از كلبه دور شد...
    بيش از ده دقيقه بود كه همان جا ارام و بي صدا در پشت درختان پناه گرفته بودم اما خبري از او نبود بي اختيار گام هايم به سوي كلبه مي رفت خيلي دلم مي خواست سركي به داخل كلبه بكشم و به رازي كه ذهن همه را به خود مشغول ساخته بود پي ببرم.ارام با گام هايي كه به سختي به جلو مي رفت به كلبه نزديك شدم.
    گوش هايم را تيز كردم تا اگر صداي پايي امداز اجا بگريزم.به كلبه نمناك ازباران كه كاملا شبيه كلبه هاي كوهستاني بود نگريستم .در دو طرف كلبه پنجره هايي به شكل مربع به چشم مي خوردكه چوبي به علاوه شكل شيشه هايش را به چهار قسمت تقسيم كرده بود.دربزرگش هم از كنار هم قرار گرفتم چوب هاي ريزي ساخته شده بود.به نظرم امد ان كلبه بسيار زيبا ساخته شده است.محو تماشاي كلبه بودم و گام هاي سنگينم به سختي پيش مي رفت.گاهي از صداي گام هاي خودم هم به وحشت مي افتادم.به هر سختي بود خودم را به كلبه رساندم.تنه كوچك درختي كه بر رويش تبري خودنمايي مي كرد به من فهماند كه سوخت شومينه داخل كلبه چوب است.گامي به جلو بر داشتم و درست روبه روي كلبه ايستادم وسعي كردم از پشت پنجره به داخل كلبه بنگرم اما نورزياد فضاي بيرون ديدم را مختل ساخته بودو به همين علت دستم را به سمت در كلبه پيش بردم.دربا صداي خاصي باز شد. چشمانم را از وحشت بستم و نفس عميقي كشيدم وبا كمي تامل چشم هايم را گشودم.
    -شما اينجا چيكار مي كنيد؟
    از شنيدم صداي مردي كه از پشت سربه من نزديك شده بود جيغ خفيفي كشيدم و به پشت سر نگريستم . مرد جوان روبه رويم ايستاده بود.قلبم،به شدت مي تپيد.دستان لرزانم را روي صورتم گذاشتم وگامي به عقب برداشتم.مرد جوان با چشماني گرد شده به صورت من خيره شد.نظري سرد به سر تا پايم انداخت.اخم هايش هنوز در هم بود.قدمي به جلو برداشت و دستش را دراز كرد بي اختيار به ديوار چوبي كلبه چسبيدم و سعي كردم ارام به نظر بيايم به همين علت با صدايي لرزان گفتم:
    -س...سلام مي بخشيد من نبايد به اينجا مي اومدم.
    -پس چرا اومدي؟
    دستم را روي گونه تبدارم گذاشتم و به سختي مشاعر به خواب رفته ام را بيدار كردم و گفتم:
    -من فقط راهم را گم كرده بودم.
    -دخترسربه هوايي به نظر مي رسي.
    لحن صدايش ارام و گيرا بود اما باز هم مرا مي ترساند.شايد هم اثرات سخنان پرگل بود.هرچند سخنان او كاملا خنده اور به نظر مي رسيد اما رفتار عجيب پسر عمه ام و حضورش در اين كلبه باز هم ترس به دلم مي انداخت.نمي دانم چرا از او مي ترسيدم.صورت مردانه اش بسيار گيرا و جذاب بود.اما نگاهش اصلا بويي از اشنايي نمي دادبه همين خاطر زماني كه باز هم گامي به سوي من برداشت دستم را در مقابلش گرفتم و فرياد زدم:
    -دست از سرم بردار.
    صداي باز و بسته شدن در امد براي لحظه اي گمان بردم كه همه چيز تمام شده و من اسيردست او و شياطيني كه دور و بر خود جمع كرده بود شده ام اين فكر بچه گانه اعصابم را به هم ريخت و نگاه نااشنا و نامهربان مهرياربرتشديد اين افكار افزود.نفهميدم چگونه دويدم.درد پايم را فراموش كرده بودم وبدون اينكه به پشت سرم بنگرم فرار مي كردم و اشك مي ريختم.ديگر چيزي به ياد ندارم تا اينكه روي تختم ازخواب بيدار شدم وملحفه اي تا زير صورتم كشيده شده بود.از صداي صحبت كردن دو نفر بيدار شدم.سر درد عجيبي از پا درم اورده بود و چشمانم به خاطر گريستن حسابي درد مي كرد
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  9. #9
    سکه سربی
    تاریخ عضویت
    Nov 2010
    محل سکونت
    كرمان
    نوشته ها
    324
    تشکر ها
    0
    از این کاربر 19 بار در 6 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 0
    اهـدا شده 0
    یاد شده
    0 پست
    تگ شده
    0 موضوع
    نقل قول
    0 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    چه زيباست
    ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
    بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
    زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
    غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
    نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
    با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
    سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
    وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
    بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
    یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

  10. #10
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    چشم هاي مينو رنگ تازه اي به خود گرفت و من اين رنگ را به خوبي مي شناختم.مي دانستم دلش مي خواهد به رازي اعتراف كند اما هنوز در گفتن ان مردد بود.به همين خاطر كمكش كردم و گفتم:
    -تو چي؟مهمان دل تو هنوز از راه نرسيده؟
    تمام صورتش به يكباره خنديدو بعد از چندثانيه تامل گفت:
    -راستش چرا يكي هست كه مدتيه يادش قلبم را مي لرزونه.تو بيمارستان ديدمش اون روز كه پام شكسته بودو مهريار منو برد بيمارستان تا پام را گچ بگيرن اونم به همراه مادرش كه لگنش در رفته بود اومده بود بيمارستان.خلاصه ديدن همان و عاشق شدن همان!
    -خب پس تو كارت خيلي اسون شده و مهمون دلت را پيدا كردي!
    مينو دستانش را در اغوش كشيد و گفت:
    -اره اونم چه جورم!مي دوني تينا شايد باور نكني ولي اين روز ها ذهنم بد جوري درگيره.همش فكرم متوجه اونه،دلم مي خواست يكي باشه كه در مورد مكنونات قلبيم براش حرف بزنم.اخه داشتم از بي همدمي مي مردم.چه خوب شد تو اومدي.
    به صورت با نمكش لبخندي پاشيدم و گفتم:
    -خوشحالم كه تو مرد ايده آلت ذو پيدا كردي.راستي بالاخره اون شبيه مهرياربود؟
    مينو با هيجان گفت:
    -اره خيلي!
    بعد از چندثانيه اضافه كرد:
    -البته مثل اون روزهايي كه حالش بهتر بود.
    دلم ميخواست بپرسم چه بر سر مهريار امده اما سكوت غمگين مينو سدي مستحكم دربرابر سوال هايم ايجاد كرد.ترجيح دادم سكوت كنم اما اين سكت چندان نپاييد وبار ديگر مينو با هيجان گفت:
    -راستي تو مهريار را نديدي؟
    سرم را به علامت نفي تكان دادم.از برخورد امروز انقدر خجل بودم كه ترجيح دادم ان را بيان نكنم او كه چنين ديد افزود:
    -چيه؟چرااين طوري نگاه مي كني؟
    سرم را تكان دادم و سعي كرئم حالت عادي به صداي لرزانم بدهم وپرسيدم:
    -مگه اون منو اورد؟
    -اره ما خيلي دنبالت گشتيم تا بالاخره مهريار تو را اورد و گفت روي گل ها ميون باغ افتاده بودي،مثل اينكه در حال دويدن به درخت خورده بودي.
    دستم را روي سرم كشيدم.پس علت سر درد شديدم اين بود.سكوت كرده بودم.باز هم ياد مهريار وان كلبه درذهنم پر شد.مينو هم اتاق را ترك كرد.همان جا كه نشسته بودم به زواياي صورت مهريار انديشيدم. صورتش و ان چشمان پر جذبه انقدر رومانتيك و رويايي به نظرم مي رسيدند كه براي لحظه اي گمان كردم تمام اتفاق هايي كه افتاده اوهام و خيالات است اما زماني كه به مچ پاي مجروح و بدن كوفته ام نگريستم باور كردم كه ان چهره معصوم در زير نقاب معصوميتش،قلبي به سختي اهن دارد.
    از پياده روي طولاني مدت خسته شده بودم به همين خاطر چشم هاي خسته م را روي هم گذاشتم و كمتراز چند دقيقه به خواب عميقي فرورفتم.زماني كه چشم گشودم شب پرده سياه و پولكي اش را بالاي سر زمينيان افراشته بود.به سختي از روي تخت برخاستم و با گام هاي سنگين به سمت پنجره رفتم واز پشت شيشه به اسمان پر ستاره نگريستم.ستاره ها اواز خان در اسمان مي رقصيدند و ماه كرشمه كنان براي انها دلربايي مي كرد.باغ همچنان ساكت و ارام بود و فقط چراغ هاي كمرنگي سوسوكنان نقاطي از باغ را روشن ساخته بود.
    ضربه اي به در خورد.بدون اينكه به پشت سر بنگرم گفتم:
    -بله.
    دراتاق باز شد و از داخل شيشه پنجره اتاقم صورت پرگل را ديدم كه به داخل اتاق سرك مي كشيد.
    -خانم پايين تشريف نمي آرين؟
    از پنجره فاصله گرفتم و به صورت پرگل لبخند زدم اما جواب لبخندم نگراني چهره او بود.به نزديكش رفتم و دستان سردش را در ميان دستانم فشردم.پرگل نظري به اطراف انداخت و با صدايي پايين گفت :
    -خانم من فقط به فكر شما هستم.
    ابرو هايم را كمي به هم نزديك كردم و تمام سعي ام را كردم كه لبخند بزنم.
    -اما من راحتم،تو هم نگران من نباش.
    پرگل لبخندي بر لب نشاند و گفت:
    -هر طور شما مايليد.
    بلافاصله از پله ها پايين امدم.صداي پرگل ازپشت سرم امد.
    -خانم بزرگ تو سالن كوچيكه هستن.
    تشكري كوتاه كردم و به سمت سالن رفتم.صداي تلويزيون از داخل سالن مي امد. گوشم را تيز كردم اما صاي ديگري به گوش نمي رسيد.در را به ارامي باز كردم و از لاي در به داخل سالن نگريستم.عمه خانم روي صندلي چرخدارش نشسته بود،شمدي نازك به روي پايش انداخته بودو روي پارچه سفيدي گلدوزي مي كرد.چشمانم را چرخاندمدر همان نزديكي مهريار روي مبلي نشسته بود و مستقيم به تلويزيون نگاه مي كرد و كنترل انرا به زير بيني اش تكيه داه بود.بي اختيار نظرم به چشم هايش خيره شد.بله درست حدس زده بودم نگاه او به تلويزيون نبود و تقريبا مطمئن بودم حواسش هول و هوش مسئله ي ديگري پرواز مي كند.براي لحظه اي همه بدنم لرزيدو خون در رگهايم از جريان افتاد.آرام در را در همان حالت رها كردم و به ديوار چسبيدم.قفسه سيته ام بالا و پايين مي رفت و علت اين همه ترس را نمي فهميدم.نگاه او با نگاه مردهايي كه ديده بودم متفاوت بود.درعين زيبايي ظاهر ان پديدار بود عمق چشمانش انسان را به وحشت مي انداخت حسي غريب و نا اشنا!
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  11. #11
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    صداي عمه باز هم توجه ام را به اطراف جلب كرد:
    -تينا جون،تويي عمه جون؟
    دستم را از روي قلبم كه هنوز به تندي تپش داشت برداشتم و ارام خودم را به پشت دركشاندم و با دستان لرزان در را گشودم.نمي دانم چرا مي ترسيدم به سمت مهرياربنگرم و خيلي اشكارا نگاهم را از او دزديدم و به عمه نگريستم شايد از برخورد امروز خجل و شرمسار بودم.من نبايد به سخنان پوچ و بي پايه پرگل اهميتي مي دادم اما پس چرا اين نگاه مرا اشفته مي كرد شايد هم از اينكه نگاهم راز دلم را بر ملا سازدوباز هم اشفته ام سازد هراس داشتم.در همان حال گفتم:
    -سلام.
    -سلام عمه جون بفرم.
    مينو به سمت من امد و دستم را دردست گرفت و به سمت يكي از مبل ها هدايت كرد و گفت:
    -ديگه كم كم داشتيم نگرانت مي شديم چقدر دير كردي!
    بي انكه به مهريار بنگرم روي مبل نشستم.عمه به سمت مهريار نگريست و لحظه اي بعد گفت:
    -تينا جون پسرم...
    به سمت عمه نگريستم و از بي ادبي خودم شرمنده شدم و با عجله چشمانم را به سمت مهريار چرخاندم.
    -بله بله،ببخشيد متوجه ايشون نشدم.
    نمي دانم چرا باز هم دلم لرزيد!مهريار با احترام از روي مبل برخاست.نفس حبس شده در سينه ام را بيرون دادم.هيجان تمام وجودم را در برگرفته بود.صداي مهريار ارامش را به دلم بازگرداند.برخلاف رفتارش صدايش گرم و مطمئن بود.
    -ازاينكه با شما اشنا شدم خيلي خوشحالم.من تعريف دختر داييم رو زياد شنيده بودم.
    مينو اضافه كرد:
    -دختر دايي زيبا.
    مهريار به سمت او نگريست و لبخند يخ زده اي برلب نشاند و بسيار ارام به اندازه اي كه من به سختي ان را شنيدم گفت:
    -بله البته.
    عمه پارچه گلدوزي شده اش را روي پايش گذاشت و گفت:
    -خب نظرت را در مورد پسر من نگفتي؟
    زير چشمي نظري به او كه باز هم روي مبل لميده بود انداختم :
    -شبيه شما نيست.
    صداي خنده مينو بلند شد و عمه مينا هم لبخندي برلب اورد و گفت:
    -بله شبيه پدرشه،درست مثل اونه.
    مينو باز هم قهقهه خنديد:
    -خوشم اومد خيلي تحويلش گرفتي!
    بار ديگر به مهريار زيرچشمي نگريستم.او همچنان در سكوت به تلويزيون نگاه مي كرد.از صحبت هاي عمه فهميدم كه مهريار چيزي از برخورد ان روز نگفته و براي لحظه اي سپاسگزار اين محبتش شدم.دوست نداشتم در همين بدر ورودم عمه مرا دختري خودسر و فضول فرض كند.مهريار رفتار سردي نسبت به من داشت و در طول شب به جز همان كلمات اوليه كلامي بين ما رد و بدل نشد. انقدر از اوخجالت مي كشيدم كه به هر بهانه اي از برابر ديدگانش مي گريختم حتي زماني كه پشت ميزروبهرويم نشسته بود تمام مدت با غذايم بازي مي كردم و سعي مي كردم نگاهم از ظرف غذايم جدا نشود.او هم هيچ توجهي به من نداشت و هر ثانيه كه مي گذشت برتعداد سوال هايي كه ذهنم را مي ازرد افزوده مي شد.ساعت يازده را نشان مي داد كه بار ديگر به سالن بازگشتيم.مهريار چون ساعتي قبل ساكت گوشه اي لميده بود.مينودر كنارم نشسته بودو در مورد اتفاق هاي روز گذشته صحبت مي كرد.براي لحظه اي از او ديده برگرفتم و به سمت مهريار نگريستم او دست چپش را زير چانه اش تكيه داده بود و مستقيم مرا مي نگريست.از نگاه عميقش بدنم گر گرفت و به سرعت چشمانم رابه سمت مينو چرخاندم.ديگر حتي كلمه اي ازسخنان او را نمي شنيدم و تقريبا سالن به دور سرم مي چرخيد.علت اين همه اشفتگي را نمي دانستم وبراي خودم هم عجيب بود!در وجود مهريار چه چيزي يافته بودم كه ناهش تا اين حد قادر بود حالم را دگرگون كند؟هنوز به نگاه خيره او مي انديشيدم كه صداي عمه مرا به محيط اطراف بازگرداند.
    -كجا با اين عجله؟
    سرم را به سمت عمه چرخاندم مهريار كنار در ايستاده بود.
    -خسته ام بايد كمي استراحت كنم.
    عمه با چشم و ابرو اشاره اي كرد و مهريار به من نگريست و ارام زمزمه كرد:
    -ببخشيد فراموش كردم وضع پاتون چطوره؟
    باز هم صداي خنده مينو بلند شد و در همان حال گفت:
    -سلام مي رسونه.
    لبخند بر لبم نشست اما به سرعت انرا فرو خوردم.چهره ارام و جدي مهريار وادارم كرد به سرعت لب بگشايم.
    -بله ممنون خيلي بهترم.
    مهريارهمان طور كه به من مي نگريست بار ديگر گفت:
    -به هر حال اميد وارم اين بار بيشتر احتياط كنيد اين باغ جاي مناسبي براي ادم هاي سر به هوا نيست.
    جمله اخرش چون اواري بر سرم خراب شد.اوبالاخره انتقام خود را گرفته بود.به عمه نگريستم او لب زيرينش را گزيد و اخمي به مهريار كردكه از ديد من پنهان نماند.زبانم بند امده بود.توهينش چون پتكي بر سرم فرود امده بود پس نمي توانستم انرا ناديده بگيرم به همين خاطر سعي كردم ظاهرم را حفظ كنم و گفتم:
    -چيزها و ادم هاي عجيب وغريب باعث وحشت و سربه هوايي ميشه.
    اين بار پوزخندي بر لب مهريار نشست.
    -فكر نمي كنم چيز يا به قول شمااشخاص عجيب و غريبي توي اين باغ باشن مگراينكه مهمانان ما دنبال سوژه اي بار تفريح...
    صداي عمه او را از گفتن باز داشت.
    -مهريار بهتره ادب را فراموش نكني.
    ازسخن عمه بيشتر بغض به گلويم فشار اورد چون مطمئن شدم كه انهاهم منظور طعنه هاي اورا دريافته بودند.مهرياراخمي كرد وبه سمت دراتاق رفت اما لحظه اي بعد ايستاد و در همان حال گفت:
    -شب خوشي داشته باشيد.
    سعي كردم مژه بر هم نزنم تا از سرازير شدن اشكم جلوگيري كنم.مهريار پسر گستاخي بود و من بي جهت گمان مي كردم او در برابر خانواده اش ازبر ملا شدن خطاي من جلوگيري كرده است.نفرتي عميق در دلم نسبت به او احساس مي كردم.ارزو داشتم بتوانم به همه ثابت كنم كه شايعاتي در مورد او ساخته اند واقعيت داشته وازحدشايعه فراتر است.مينو دستي به شانه ام گذاشت و براي ارام كردن انقلاب دروني ام گفت:
    -تينا جون ناراحت نشو اون فقط كمي عصبيه.
    سعي كردم بغضم را با فرودادن اب دهانم ببلعم امادر اين كار چندان موفق نبودم.به همين خاطربا صدايي كه از شدت بغض مي لرزيد گفتم:
    -من درك مي كنم.
    مينو بوسه اي روز گونه ام نواخت و چون خواهري دلسوز گفت:
    -فداي دل با گذشت تو بشم.
    وبعد از ان روبه عمه گفت :
    -مامان بايد يه فكر اساسي بكنيم.اين شازده كم كم داره شورش را در مي ياره.
    عمه ميناسرش را از روي تاسف تكان داد:
    -طفلكي پسرم!تو كه مي دوني اون روزهاي سختي رو گذرونده ما بايد يكم بيشتر هواش را داشته باشيم.
    هنوز منتظر ادامه سخنش بودم اما عمه همان طور مرا به انتظار گذاشت و سكوت كرد و باز هم گلدوزي اش را بر داشت و ادامه داد.با صداي ارامي گفتم:
    -اگه اجازه بديد من ديگه برم استراحت كنم.
    مينو اخم هايش را در هم كشيد و به اعتراض گفت:
    -تو نبايد از دست مهريار ناراحت بشي اون منظور بدي نداره.
    سرم را تكان دادم و گفتم:
    -نه باور كنيد ناراحت نيستم فقط كمي خسته ام.
    عمه سري جنباند و گفت:
    -مينو جون،تينا نياز به استراحت داره امروز روز سختي رو گذرونده.
    با نگاهم از عمه تشكر كردم و اين بار رو به مينو كردم و گفتم:
    -فردا بازم دانشگاه ميري؟
    مينو سرش را تكان داد و صدايش را كمي پايين اورد و با خنده گفت:
    -اره تا ظهركلاس دارم بعدش ميام پيشت و حسابي برت حرف دارم.
    منظورش را درك كردم و لبخندي زدم و او هم چشمكي زد.چند دقيقه بعد به اتاقم بازگشتم.ازصبح انقدر خوابيده بودم كه خواب به چشمم نمي امد.روي تخت نشستم وبه فكرفرورفتم.بايد به طريقي انتقام لحن تند و گزنده ي اورا مي گرفتم.بلند شدم و برق اتاقم را خاموش كردم وبه بيرون نگريستم وسعي كردم كلبه را ببينم اما تلاشم بي فايده بود،فقط نوري كمرنگ ازلابه لاي درختان فضاي كمي را روشن ساخته بود.مايوس از ديدن كلبه از كنار پنجره دور شدم و باز هم روي تخت خوابيدم.ساعتي گذشت اما خواب خيال ربودن چشمانم را نداشت.تصميم گرفتم به اتاق مينو بروم تا از تنهايي درايم به همين انگيزه از اتاق خارج شدم وبه سمت اتاق مينو رفتم اما برق اتاقش خاموش بود.نااميد تصميم داشتم به اتاقم برگردم اما جرقه اي در ذهنم نشست.بازديد از اتاق ها مي توانست سرگرمي چند ساعتم باشد و با سرك كشيدن به اتاق ها براي ساعتي وقت كشي مي كردم.با اين تصور به سمت اولين اتاق رفتم و در ان را گشودم اما جز اتاق خالي چيزي نبود.بي توجه به اتاق هاي ديگر سرك كشيدم اما انها هم خالي بود و يكي،دو تا از اتاق ها دكور ساده اي داشت مانند تمام اتاق خواب ها و چيز قابل توجهي در انها ديده نميشد.نا اميد به سمت اتاق هاي نه راهرو رفتم و در يكي از انها را گشودم اما با كمال تعجب با اتاق زيبايي برخورد كردم با گامهايي ارام وارد اتاق شدم.تمام اتاق سبز رنگ بود.
    پرده پنجره،روتختي و حتي پشه بند بلند روي تخت و سرويس ميز توالت.با تعجب سركي به داخل اتاق كشيدم. روي ميز توالت پر از لوازم ارايش بود از مشاهده ان همه لوازم ارايش يكه خوردم.چشمانم را در اتاق چرخاندم همه جاي اتاق زيبا و افسانه اي بود.دربالاي تخت تصوير دخترجواني حدودا 28ساله بود.روي هم رفته زيبابود و چشمان ابي رنگش چون اقيانوس بيكران ودريا،بي انتها بود.قاب عكگس را در دستانم گرفتم و سرم را به اطراف چرخاندم.كنار ديوار بوم هاي نقاشي كنار هم چيده شده بود.اولين بوم را برداشتم وبه ان نگريستم.فكر ميكنم بر روي تمام بوم ها اطراف باغ ترسيم شده بود.در ميان انها نظرم به پرتره صورتي افتاد و با كمل تعجب صورت مهريار را شناختم.بوم نقاشي از دستم افتاد اما نه او مهريار نبود .سن و سالش بيشتر نشان مي داد.باهراس به اطراف نگريستم.اين اتاق بي گمان متعلق به زني بود كه ظرافت و هنر در تمام وجودش به چشم مي خورد.دختر هنرمندي كه تمام هنرش را در تابلوهايش به نمايش گذاشته بود.گوشه تخت نشستم همه جا زيبا بود.از مشاهده ان همه زيبايي شگفت زده شدم.تصوير صورتم را داخل ايينه ي هلالي شكل كه روي كمد چسبيده بود ديدم.چشمانم پر از سوال بي جواب بود.در همان لحظه متوجه كمد روبه رويم شدم.به سرعت از تخت دور شدم و دركمد را گشودم.كمد پر از لباس هاي رنگارنگي كه بيشتر انها از جنس حرير يا ابريبشم اعلاء بودو لطافت انها پوست دست را نوازش مي داد.دربين انها تعدا زيادي لباس سبز هم خودنمايي مي كرد.نظري به كمي پايين تر انداختم.تعدا زيادي جعبه كفش درزير لباس ها قرار داشت.اين سوال در ذهنم چرخيد يعني اين اتاق و اين لباس ها متعلق به چه كسي است؟بارديگر به قاب عكس نگريستم.چشمان دختر به من مي خنديد.باز هم ترسيدم بايد از زير ان نگاه عميق و اسماني فرار مي كردم.به سرعت اتاق را ترك كردم.
    قصد داشتم به اتاقم برگردم اما گويا پاهايم توان بازگشتن نداشتند.بايد به داخل بقيه اتاق ها هم سرك مي كشيدم به همين خاطر دستگي دربعدي را فشردم اما انجا هم خبري نبود.به سرعت به سمت سه اتاق ته راهرو رفتم در اتاق اول قفل بود.دستگيره در اتاق دوم را فشردم انجا هم قفل بود.نااميد دستگيره در سوم را فشردم درانجا باز بود.به محض باز شدن در متوجه شدم اين اتاق بي گمان متعلق به دختر كوچكي است.تمام سرويس خواب سرمه اي و زرد رنگ بود.پرده ي عروسكي زيبا و روكش تخت سرمه اي.دوچرخه اي در وسط اتاقرها شده بود و تمام اتاق پربود از عروسك ها و خرس هاي رنگارنگي كه جاي خالي در اتاق نگذاشته بودند.روي قاليچه ي كوچك و سرمه اي رنگ وسط اتاق هم ببر زيباي سفيد رنگي نشسته بود.به سمت ببر رفتم و بدن نرمش را لمس كردم كه چشمم به جعبه موزيكالي كه روي پايه اي شيشه اي دودي رنگي قرار داشت افتاد.
    بلند شدم و جعبه موزيكال را در دست گرفتم.عروسك شيشه اي روي ان شروع به رقصيدن كرد.محواهنگ زيباي جعبه شده بودم كه تصويردختر بچه اي مرا محو خود كرد.صورت گرد و معصوم دختر با موهاي لخت قهوه اي رنگش توجه ام را جلب كرد.لبخندناز دختر دلم را گرم كرد.بارديگر به صورت دخترك نگريستم تا انجا كه خبر داشتم عمه نه دختر كوچكي داشت ونه نوه اي،پس اين اتاق متعلق به چه كسي بود؟سعي كردم چهره زن جوان را در كنارچهره كودك بگذارم اما هيچ شباهتي بين انها نيافتم.خسته از افكار درهم خود از اتاق بيرون امدم.بايد هرچه زود تر پرگل را مي يافتم او مي توانست مرا از قيد اين همه سوال جورواجور رهايي دهد.
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  12. #12
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    فصل3

    صبح با صداي تقه اي كه به در خورد بيدار شدم و به سمت در نگريستم و همراه خميازه اي كوتاه گفتم:
    -بله.
    درباز شد و قامت مينو راازپشت در مشاهده كردم كه لبخندزنان به سمت من مي امد.
    -سلام خانم تنبل،نمي خواي بلند شي؟
    بارديگرخميازه اي كشيدم و كمي خودم را بالاتردادم و گفتم:
    -ديشب بدخواب شده بودم.
    مينو سرش را تكان داد.همچنان كه لبخند مي زد گفت:
    -به هر حال اومدم بگم اون طرف خط يكي منتظرته كه صداي قشنگت روبشنوه.ازشدت هيجان از جا پريدم ودرعرض چندثانيه تختم را ترك كردم.نفهميدم چگونه خود را به طبقه پايين رساندم.تلفن در كنار كنسول بزرگ و طلايي رنگ به من چشمك مي زد.به سمت ان دويدم و گوشي را برداشتم.صداي پدر هيجانم را مضاعف ساخت.
    -سلام دخترگلم،خواب كه نبودي؟
    با صدايي كه از هيجان مي لرزيد گفتم:
    -نه،حال مامان چطوره؟چرا انقدر دير تلفن كرديد؟
    -صبركن،يكي،يكي بپرس.
    نفس عميقي كشيدم تابراعصابم مسلط شوم،سپس شمرده تر پرسيدم:
    -حال مامان چطوره؟
    -خيالت راحت باشه مامانت سالم و سرحال نشسته و انتظار بازگشت را مي كشه.
    باز هم غم بر دلم نشست.
    -كي قراره عمل بشه؟
    پدر مكث كوتاهي كرد و گفت:
    -بعد از انجام يك سري ازمايشات...فكر ميكنم تا اخر هفته ازمايشا هم تموم بشه.مامانت كه هنوز هيچي نشده خسته شده و بهونه تو را ميگيره.
    بغضم را فرو دادم و گفتم:
    -دل منم بهونه شمارا ميگيره.بابا مواظب مامان باش من اونو به دست شما سپردم.
    صداي پدر باز هم پر از غم شد.
    -تو مادرت را به خدا بسپاراون از من امانت دار تره.
    -اخه بابا...
    صداي پدر دلم را مالامال از غم كرد.
    -تينا دخترم قولت را كه فراموش نكردي؟
    چشمانم را بستم و به زحمت گفتم:
    -يادمه،يادمه بايد صبور باشم.بابا مي تونم با مامان صحبت كنم؟
    «نه»پدر سخت برسرم كوبيده شد.
    -نه دخترم مامان الان تو شرايطي نيست كه بتونه صحبت كنه.
    باهراس پرسيدم:
    -چرا؟
    -خب اين ازمايشات خيلي سنگين بوده ويكم ضعيفش كرده....ولي تو اصلا نگران نباش.
    چشمانم پر از اشك شد.صداي غم الود پدربر دلم خيمه زد.دلم مي خواست به اتاقم باز مي گشتم و عقده هاي دلم را باز مي كردم اما حضور دوباره مينو در كنارم مانع مي شد.
    -چيه تينا جون ناراحتي؟
    سري جنباندم و بغضم را با فرو دادن اب دهانم از بين بردم.
    -نگرانم،خيلي نگران.
    مينو دستم را به گرمي فشرد.
    -همه فكر و خيالاتت بي خودو پوشاليه.يه زماني مي رسه كه به همه اين اوهام وخيالات بخندي اينو مطمئنم.
    -خدا از دهنت بشنوه.
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  13. #13
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    مينو خوشحال مرا به سمت سالن غذا خوري كشيد:
    -خب بيا برو صبحانه ات را بخوربعدبرات يه فيلم اماده كردم.فيلم تولد خودمه تا من مي رم و بر مي گردم اونو ببين حتما خوشت مياد.
    به محض اينكه پشت ميز نشستم مينو صورتم را بوسيدو از سالن خارج شد و من در تنهايي صبحانه ام را خوردم.عمه مينا عادت داشت صبحانه اش را در اتاقش ميل كند و به همين خاطر من غالبا تنها صبحانه مي خوردم.خيلي زود از پشت ميز برخاستم.تصميم داشتم در باغ قدم بزنم اما باياد اوري فيلم تولد مينو به سمت سالن كوچك ساختمان رفتم و دكمه ويدئو را فشردم و دقيقا روي مبلي كه ديشب مهريار نشسته بود نشستم .
    در ابتداي فيلم مانند اكثر فيلم هاي تولد بادبادك هاي رنگارنگ خود را به رخ مي كشيدندوصداي موسيقي فضاي شادي را ايجاد كرده بود.دوربين روي صورت مينو نشست و بعد از ان روي صورت تك تك مهمانان چرخيد.سالن پر از مهمانان مختلف بود كه همه گرم گفتگو بودند. چهره ي بيشتر انها برايم نا اشنا بود.چشمانم در ميان جمع مي گشت شايد به دنبال اشنايي،شايد هم...
    مهريار مي گشت و بالاخره هم سايه روشن گوشه ي سالن كنار شومينه او را ايستاده ديدم كه ظرف كيكي در دست داشت.دوربين از روي صورت مهريار گذشت اما من ديگر از ادامه فيلم سر در نمي اوردم.تمام حواسم باز هم حول و هوش مهريار به پرواز در امده بود.او پسرعجيبي بود.باتمام پسرهايي كه تا به حال ديده بودم متفاوت بود.ارام و متفكر و كاملا مرموز.هميشه فكر مي كردم قادر نخواهم بود كسي را دوست داشته باشم اماحالا وقتي خوب فكر مي كردم به اين نتيجه مي رسيدم كه اگر او يكي از همكلاسي هايم بود بي گمان به او دل مي باختم چون با همه ي پسر هاي هم كلاسي و تمام پسر هايي كه تا به حال از نزديك با انها اشنا شده بودم متفاوت بود.او يك مرد كامل بود يك مرد ايده ال.باز هم دوربين روي صورت مهريار زوم كرد.او همچنان در سكوت كامل به روبهرو خيره شده بود و لحظه اي لبخند بر لبانش نقش بست.لبخندش انقدر زيبا بود كه لحظه اي بر لب من هم لبخند نشست.هميشه گمان مي كردم صورت مهريار با همان حالت جدي و غير قابل نفوذ زيباست اما اكنون مي ديدم در كنار ان لبخند زيبا تراز سابق به نظر مي رسيد.لحظه اي بعد دختري نازك اندام در كنار او قرار گرفت.به صورتش نگريستم او حقيقتا زيبا بود.مهريار لبخندي به او زد كه قلبم را لرزاند.ان لبخند و ان نگاه ان چنان عاشقانه بود كه لحظه اي حسد تمام وجودم را بر گرفت.از حسي كه در وجودم به وجود امده بود تعجب كردم.معني اين نشانه ها چه بود؟چرا بايد لبخند او براي من اين چنين مهم جلوه كند.با دقت بيشتري نگريستم .مهريار ارام ارام مشغول گفتگو بود.
    و دختر به اطراف مي نگريست و هر از گاهي به علامت سلام و خوش امد گويي سري مي جنباند.به صورتش با دقت بيشتري نگريستم نمي دانم چرا دنبال تشابهي بين او و زن جواني كه ديشب عكسش را ديده بودم مي گشتم اما او هيچ شباهتي به ان زن نداشت.باز هم دوربين بر روي انها زم كرد.چند نفر به انها نزديك شدند و مهريار با انها احوال پرسي كرد.درتمام اين مدت لبخندي هر چند ملايم بر روي لبانش نقش بسته بود و صورتش ظاهرا كاملا اراسته و ان لبخند حقيقتا زيبا شده بود.دوربين بار ديگر چرخيد واين بار برروي جواناني كه در حال شادي وخنده بودند نشست.ديگر از فيلم چيزي نفهميدم فقط چشمانم در جست و جوي ديدن مهريار و ان دختر بود.باز هم دوربين به سمت انها رفت مهريار ليواني شربت برداشت و به دست زن جوان داد و او هم با لبخند ان را به لبش نزديك كرد.باز هم دوربين از انها دور شد.ذهنم انقدر اشفته و مشغول بود كه نفهميدم چه زماني فيلم به انتها رسيد.تلويزيون برفك نشان مي داد كه بلند شدم و انرا خاموش كردم.به ياد اتاق هاي مرموزي كه ديشب ديده بودم افتادم و تصميم گرفتم در اولين فرصت توسط پرگل به اطلاعاتي دست يابم.حدود ظهر مينو به منزل بازگشت.ساعتي در كنارم نشست و با هم گفتگو كرديم.هنگام غروب بود كه تصميم گرفتم وارد باغ شوم و داخل الاچيق كتاب شعري را كه از مينو گرفته بودم مطالعه كنم.ساعتي بود كه انجا نشسته بودم و كتاب را ورق ميزدم اما حواسم اصلا به كتاب نبود.صداي گام هاي شخصي كه برگ هاي زرد و خشك شده را زير پاهاي خود له مي كرد توجه ام را جلب كرد.به سمت صدا نگريستم.پرگل فانوس به دست به سمت من مي امد.
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  14. #14
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    -خانم چرا اينجا نشستيد؟هواسرده!
    دستانم را در اغوشم پنهان ساختم و گفتم:
    -اينجا هوا خيلي لطيفه!
    پرگل با نگراني گفت:
    اما ممكنه سرما بخوريد.
    لبخندي به صورتش پاشيدم و گفتم:
    -نگران نباش من به اين هوا عادت دارم.حيف اين لطافت و پاكي هوا نيست كه خودم رو تو چهارديواري محبوس كنم؟
    -بله خانم،خانم بزرگ نگران شما بودند.
    به اعتراض گفتم:
    -به من بگو تينا اين طوري راحت ترم.
    -بله خانم.
    سربهسرش نگذاشتم و گفتم:
    -توبرو من خودم مي آم.
    پرگل به من پشت كرد و قصدرفتن داشت كه از گفته ام پشيمان شدم.
    -پرگل وايسا.
    پرگل سر چرخاند.بار ديگر گفتم:
    -بيا بشين پيش من.
    پرگل خنده اي بر لب راند :
    -دوباره چي شده؟
    خيلي محو خنديدم:
    -هيچي فقط چند تا سوال دارم.
    پرگل با گامهايي ارام در كنار من قرار گرفت و روي نيمكت نشست.
    -فكر كنم بالاخره تو دردسر بيفتم.
    -به تو اطمينان ميدم كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد.تو چرا انقدر نگراني؟
    پرگل سربهزير انداخت و صدايش گويي از ته چاه برخاست:
    -خانم مي ترسم كارم رو از دست بدم.من نون اور خونواده هستم.مادرم مريضه و پدرم زمين گير.خواهر كوچكم درس ميخونه من بايدخرج هر سه نفر را بدم و زندگي روبچرخونم و اگه خداي نكرده خانم منو اخراج كنه نميدونم بايد چيكار كنم؟
    باحيرت صورت پرگل را كاويدم او دختر جواني تقريبا هم سن من بود اما دست هاي پينه بسته و نگاه خسته اش سنش را بيشتر نشان مي داد.ازتنهايي و غربت او دلم گرفت و به روبه رو نگريستم .نسيم پاييزي بارديگر ارامش را به دلم بازگرداند و صورتم راغرق شادي كرد.
    -سوالتون را نمي پرسيد؟
    به صورت با نمك پرگل نگريستم .
    -تو دختر بي نظيري هستي و من به تو حسادت مي كنم.
    پرگل كه از تعريف من به هيجان امده بود با پشت دست صورتش را پاك كرد و در حالي كه به صورت من خيره شده بود گفت:
    -شما هم دختر زيبا و بي نظيري هستيد!من ديشب تا ساعت ها از گيرايي چشمان شما براي خواهرم تعريف كردم اون گفت كه آرزو داره شما را ببينه.
    ازثعريف پرگل صورتم داغ شد.
    -توبه من لطف داري.
    پرگل،باسماجت گفت:
    -نه باور كنيد راست ميگم،شما دختر بي نظيري هستيد.زيبا و با وقار موهاي مجعد شما ادم را ياد موج هاي يكنواخت دريا مي اندازه و عمق چشماتون...
    باخنده گفتم :
    پرگل تو شاعري؟
    او هم خنديد.اينبار با صدا خنديد و غم از دل من رخت بربست.
    سوز سردي شروع به وزيدن كرد و بدنم مورمور شد.از سرما باز دستانم را در اغوش كشيدم.پرگل ارام زمزمه كرد:
    -بايد زودتر برگردم وگرنه دريا مياد دنبالم.
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  15. #15
    مدیر بخش هنر در خانه
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,087
    نوشته های وبلاگ
    5
    تشکر ها
    466
    از این کاربر 963 بار در 312 ارسال تشکر شده است.
    آمار لایـک
    دریـافت شده 39
    اهـدا شده 22
    یاد شده
    4 پست
    تگ شده
    231 موضوع
    نقل قول
    14 پست

    پیش فرض پاسخ : دیوار شیشه ای (قشنگ ترین رمان)

    بدون اينكه مژه بر هم بزنم به صورت پرگل مي نگريستم.
    -يعني چه اتفاقي براشون افتاده؟
    پرگل اب دهانش را فرو داد و گفت:
    -هيچ كس نمي دونه.بعضي ها مي گن اون صداي داد و بيداد و گريه و صحبتي كه از تو كلبه ميادصداي شيما خانم و نغمه است كه اقا مهريارتو كلبه زندونيشون كرده.بعضي ها ميگن...اصلا ولش كن.
    باز هم به صورت پرگل خيره شدم.
    -حرفت رو تموم كن.
    پرگل درمانده گفت:
    -چي بگم اخه خانم،گردن اونهايي كه ميگن.
    -خب چي؟
    مثلا عمو صفدراشپز معتقده اقا،شيما خانم و دخترش را كشته و زيركلبه دفن كرده.اون صداهايي كه هم هر از گاهي به گوش ميرسه صداي روح خانمه كه هنوز در عذابه.
    بار ديگر زبانم را روي لبان تبدارم كشيدم.سخنان پرگل مرا به وحشت انداخته بود.پس اين رمز و رازي كه در ته چشمان مهريار مرا مي ترساند همين راز مخوف بود؟سرما بدنم را كرخ كرده بود وازشدت سرما استخوانهاي بدنم درد گرفته بود.به زحمت لب هاي خشكي زده ام را از هم باز كردم و پرسيدم:
    -عمه خانم چي؟اون چرا سكوت كرده؟
    پرگل ابروهايش را در هم كشيد و گفت:
    -گول ظاهر اون ها را نخوريد در زير اون نقاب هاي خونسرد و با محبت يه ديو پنهان شده.
    بي انكه كنترلي بر اعصابم داشته باشم با صداي گرفته اي گفتم:
    -داري چي ميگي؟
    پرگل شرمنده سر به زير انداخت و گفت:
    ببخشيد منظوري نداشتم ولي خانم بزرگ هيچ حرفي نه از شيما و نه از نغمه به ميون نميارن.انگار نه انگار كه يه روزي دو نفر تو اين خونه زندگي مي كردن.
    خب اين معني اش چيه؟چرا بايد ازدواج اقا مهريار از شما كه دختر داييشون هستيدپنهان مي شد؟ايا اين سنگ دلي نيست كه اوناحتي كلامي در مورد نغمه كوچولويي كه صداي فرياد و بازيش خونه را زنده نگه داشته بود صحبت نميكنن؟سخنان پرگل چون خنجري به قلبم فرود امد.يعني عمه ام هم ان عمه مهربان و دلسوز نبود؟ عمه اي كه هميشه ارزويش را داشتم!حتي در زير محبت هاي مينو هم پرده اي از دو رويي ودورنگي قرار داشت ؟از بودن در ان محيط و در ميان ادم هايي كه تظاهر به انسان بودن و ادميت مي كردند بيزار بودم و ارزو مي كردم هرچه زود تر پدرم بازگرددومرا با خود براي هميشه از اين كاخ پر از سياهي و از ميان اين ادم هاي به ظاهر ادم برهاندوديگر هرگز به ان جا بازنگردم!پرگل بار ديگر از روي نيمكت برخاست.اسمان در ال تاريك شدن بودوخورشيد هم با شنيدن اين سخنان قصد فرار از روي اسمان اين خانه را داشت.پرگل فانوس به دست دور شد.ارام صدايش كردم:
    -پرگل ميشه فانوس را همينجا بذاري؟
    باتعجب ابرو در هم كشيد.
    -مگه شما نمي ايد؟
    -ميخوام اينجا بمونم.
    مستاصل به صورتم خيره شد.
    -بهتره بريم صلاح نيست اينجا تنها بمونيد.
    دستم را براي گرفتن فانوس دراز كردم و گفتم:
    -نگران نباش مراقب خودم هستم.
    پرگل فانوس را به دستم سپرد وبا قدم هاي بلند از من دور شد.بادور شدن پرگل دلم لرزيدواز اينكه در ماندن سماجت كرده بودم ازخودم لجم گرفت.اما حسي در درونم فرياد ميزد كه بمان.به پرگل نگريستم او دور تر و دور تر مي شد.اسمان انقدر تاريك شده بود كه پنج متري خودم را هم نمي ديدم.از داخل الاچيق بيرون امدم و فانوس به دست به ان سوي باغ رفتم.
    ای خدای مهربون دلم گرفته از زمین و اسمون دلم گرفته اخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطا هامو نبیین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته

    تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا

    من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

  16. کاربر مقابل از rosana عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    nazanin1 (07-17-2013)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

Thread Participants: 4

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

تارنمای سکه در سال 2008 میلادی با هدف ایجاد محیطی سالم و امن برای کاربرانی ایرانی ایجاد شده و با قدرت به فعالیت خود ادامه میدهد . تماس با مدیر از طریق ایمیل زیر امکانپذیر است: 3eke.ir@gmail.com

دوستان ما
لینک های مفید
ابزار ها
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید: